يکشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۵
اجتماعی

از حاج‌قاسم تا فهمیده؛ روایت یک مکتب

از حاج‌قاسم تا فهمیده؛ روایت یک مکتب
کرمان رصد - فارس/ حاج‌قاسم، فرمانده‌ای که سال‌ها در میدان مجاهدت ایستاد، شهید محمدحسین فهمیده ۱۳ساله را الگویی می‌دانست که با انتخاب و فداکاریش مسیر یک ملت را ترسیم کرد؛ دو ...
  بزرگنمايي:

کرمان رصد - فارس / حاج‌قاسم، فرمانده‌ای که سال‌ها در میدان مجاهدت ایستاد، شهید محمدحسین فهمیده ۱۳ساله را الگویی می‌دانست که با انتخاب و فداکاریش مسیر یک ملت را ترسیم کرد؛ دو شهید از دو نسل که در مکتب ایمان، ولایت‌مداری و ایثار به یک نقطه رسیدند.
«وقتی این شهید ۱۳ساله، حسین فهمیده شهید شد، [امام] فرمودند: رهبر ما آن طفل ۱۳ساله‌ای است که خود را به زیر تانک می‌اندازد. امام غلو نمی‌کرد. درست است. رهبری تعیین خط می‌کند، آن شهید هم تعیین خط کرد.»این سخنان حاج‌قاسم در ۲۲ بهمن ۱۳۹۶، فقط یادآوری یک حماسه تاریخی نبود؛ روایت پیوند فرمانده‌ای از نسل دفاع مقدس با نوجوانی بود که سال‌ها پیش از آن، با انتخابی سرنوشت‌ساز نام خود را در تاریخ ثبت کرده بود. اما حسین فهمیده چگونه به آن نقطه رسید؟
نوجوانی که با امام عهد بسته بود
محمدحسین فهمیده، فرزند محمدتقی، سال ۱۳۴۶ در خانواده‌ای مذهبی در قم متولد شد و پس از مدتی همراه خانواده به کرج رفت. در روایت‌های زندگی‌اش، از نوجوانی خوش‌برخورد، شجاع، اهل مطالعه و پایبند به نماز و احترام به پدر و مادر یاد شده است.او شیفته امام خمینی(ره) بود. در این باره می گوید: «امام هر چه اراده کند، همان را انجام خواهم داد و من تسلیم او هستم.»، روایت‌های زندگیش از دلبستگی عمیق او به امام حکایت دارد.
کردستان؛ نخستین اصرار برای رفتن
هنوز جنگ آغاز نشده بود که محمدحسین برای دفاع از انقلاب راهی کردستان شد؛ اما نیروهای کمیته به دلیل سن کم، او را به کرج بازگرداندند. وقتی خواستند از او تعهد بگیرند که دیگر از شهر خارج نشود، حاضر به امضا نشد و گفت اگر امام فرمان بدهد، به هر کجا که لازم باشد می‌رود. سرانجام تعهد را از مادرش گرفتند؛ اما این تعهد نتوانست عزم او را برای حضور در میدان تغییر دهد.
پنجاه تومان و یک خداحافظی پنهانی
با آغاز جنگ تحمیلی، محمدحسین تصمیم گرفت خود را به جبهه برساند. پیش از رفتن، به دیدار دوست بستریش در بیمارستان رفت و با او خداحافظی کرد. سپس برای آنکه خانواده مانع رفتنش نشوند، نقشه‌ای ساده اما حساب‌شده ترتیب داد.به بهانه خرید نان از خانه بیرون رفت، ۵۰ تومان به دوستش داد تا نان را بخرد و به خانه ببرد و از او خواست سه روز خانواده را از تصمیمش باخبر نکند. خودش راه خوزستان را در پیش گرفت؛ رفتنی که برای خانواده، در ابتدا تنها یک خرید نان به نظر می‌رسید.
از خرمشهر تا آزمون لیاقت
محمدحسین پس از رسیدن به جنوب، بارها خواست همراه نیروها به خط مقدم برود؛ اما به دلیل سن کمش پذیرفته نمی‌شد. سرانجام با اصرار فراوان، همراه گروهی از دانشجویان انقلابی دانشکده افسری راهی خرمشهر شد. در جریان درگیری‌ها مجروح و به بیمارستان منتقل شد، اما ماندن در بیمارستان را نپذیرفت و دوباره به خط مقدم بازگشت.فرمانده که همچنان حضور او را در خط خطرناک می‌دانست، اجازه ماندن نداد. محمدحسین برای اثبات تواناییش گفت: «من به شما ثابت می‌کنم که می‌توانم به خط بروم و لیاقت آن را دارم.»او به‌تنهایی به میان نیروهای عراقی رفت، لباس و سلاحی به دست آورد و در پوشش یک سرباز عراقی به سمت مواضع نیروهای خودی حرکت کرد. رزمندگان ابتدا او را دشمن تصور کردند و آماده شلیک شدند؛ اما وقتی نزدیک شد، فهمیدند آن سرباز عراقی، همان نوجوانی است که فرمانده حضورش را در خط نمی‌پذیرفت. این جسارت سرانجام اعتماد فرمانده را جلب کرد و محمدحسین اجازه ماندن در جبهه را گرفت.
«امروز با من قشنگ خداحافظی کن»
از آخرین دیدار محمدحسین با مادرش نیز خاطره‌ای ماندگار نقل شده است. روز نخست مهر ۱۳۵۹، در حالی که اعضای خانواده برای رفتن به مدرسه آماده می‌شدند، حسین به بهانه بازی از خانه بیرون رفت؛ اما کمی بعد برگشت تا دوباره با مادرش خداحافظی کند.این بار جمله‌ای گفت که بعدها معنای دیگری پیدا کرد: «مادر، امروز با من قشنگ خداحافظی کن.»مادر تصور می‌کرد فرزندش برای بازی می‌رود و به‌زودی بازمی‌گردد. او را در آغوش گرفت و بدرقه کرد؛ بی‌آنکه بداند محمدحسین راه جبهه را در پیش گرفته است. سه روز بعد، دوست محمدحسین وسایل او را به خانه آورد و خبر رفتنش را داد. آن خداحافظی کوتاه، برای خانواده معنایی تازه پیدا کرده بود.
وصیت‌نامه؛ پاسخ به یک ندای بزرگ
محمدحسین در وصیت‌نامه‌اش انگیزه حضور در جبهه را روشن بیان کرده بود: «هدف من از رفتن به جبهه این است که، اولاً به ندای "هل من ناصر ینصرنی" لبیک گفته باشم و امام عزیز و اسلام را یاری کنم و آن وظیفه‌ای را که امام عزیزمان بارها در پیام‌ها تکرار کرده... به پیام امام لبیک گفته باشم.»برای او، جبهه تنها یک مقصد جغرافیایی نبود؛ میدان عمل به باوری بود که از سال‌ها پیش در وجودش شکل گرفته بود.
هشتم آبان؛ حماسه‌ای که در تاریخ ماند
هشتم آبان ۱۳۵۹، در منطقه کوت‌شیخ خرمشهر، پیشروی تانک‌های عراقی نیروهای ایرانی را در موقعیتی دشوار قرار داده بود. در روایت این واقعه آمده است که پنج تانک دشمن به مواضع رزمندگان نزدیک می‌شدند و خطر محاصره وجود داشت.محمدحسین نارنجک‌هایی به کمر بست و به سوی تانک‌ها حرکت کرد. در مسیر گلوله‌ای به پایش اصابت کرد، اما از حرکت بازنایستاد و خود را به تانک رساند. انفجار نارنجک، تانک را منهدم کرد و وی نیز به شهادت رسید. این اقدام، پیشروی دشمن را مختل کرد و به شکسته‌شدن حلقه محاصره نیروهای ایرانی انجامید.امام خمینی(ره) در پیامی درباره او فرمودند: «رهبر ما آن طفل سیزده‌ساله‌ای است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگ‌تر است، با نارنجک خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید.»پیکر شهید فهمیده در قطعه ۲۴ بهشت‌زهرا(س) تهران به خاک سپرده شد؛ اما نامش در همان سیزده‌سالگی، از مرزهای یک واقعه جنگی فراتر رفت و به نماد شجاعت نوجوانان ایران تبدیل شد.
حاج‌قاسم و فهمیده؛ دو نسل، یک مکتب
سال‌ها بعد، حاج‌قاسم سلیمانی با یادآوری سخن امام درباره شهید فهمیده گفت: «رهبری تعیین خط می‌کند، آن شهید هم تعیین خط کرد.»این جمله، نقطه اتصال دو نسل است؛ نوجوانی که در نخستین ماه‌های جنگ، باورش را به میدان عمل آورد و فرمانده‌ای که سال‌ها برای دفاع از ایران و امنیت مردم مجاهدت کرد. هر دو در ایمان، ولایت‌مداری و مسئولیت‌پذیری به یک مکتب تعلق داشتند؛ مکتبی که بزرگی را نه با سن و سال، بلکه با پایبندی به باور و ایستادگی در لحظه انتخاب معنا می‌کند.روایت شهید فهمیده، در کنار یاد حاج‌قاسم، یک پیام روشن برای امروز دارد: نوجوانان را باید باور کرد، به آنان میدان داد و فرصت مسئولیت‌پذیری بخشید. از حاج‌قاسم تا فهمیده، نام‌ها و نسل‌ها تغییر می‌کنند؛ اما مکتب ایمان و ایثار، همچنان بر یک اصل استوار است: پای کار باور ماندن، حتی وقتی بهای آن سنگین باشد.


نظرات شما