شنبه ۷ شهريور ۱۴۰۵
مقالات

تفاهم اسلام آباد؛ دیپلماسی از موضع اقتدار | آخرین خبر

تفاهم اسلام آباد؛ دیپلماسی از موضع اقتدار | آخرین خبر
کرمان رصد - اعتماد/متن پیش رو در اعتماد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست علی ودایع| تقابل تهران و واشنگتن برای حدود نیم قرن بر معادلات خاورمیانه سنگینی ...
  بزرگنمايي:

کرمان رصد - اعتماد /متن پیش رو در اعتماد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
علی ودایع| تقابل تهران و واشنگتن برای حدود نیم قرن بر معادلات خاورمیانه سنگینی کرده است. گاهی تخاصم، گاهی تلاش برای تفاهم و در برخی موارد کنترل سطح تنش، به عنوان رئوس سیاست خارجی سراسر تخاصم امریکا با ایران محسوب می‌شود. در کل فرآیندهای آشکار و پنهان میان جمهوری اسلامی و ایالات متحده، طرفین برخی خطوط قرمز در تعارضات را همواره رعایت می‌کردند. بازگشت «دونالد ترامپ» به کاخ سفید همه مرزبندی‌های تنش را عملا دچار فروپاشی کرد.
مدل مواجهه تهران با واشنگتن در دوره ترامپ، آزمایشگاهی است که ارزیابی عینی از معادلات و متغیرهای سخت قدرت را نشان می‌دهد. سیاست بین‌الملل، سالن نمایش آرمان‌های حقوقی یا بیانیه‌های اخلاقی نیست، زیست‌بومی ساختار و معادلات بی‌رحم است که در آن تنها متغیر تعیین‌کننده، قابلیت سخت‌افزاری بازدارندگی و اراده شلیک در لحظه موازنه برای تامین منافع است. ترامپ سخت‌ترین بی‌نظمی را در روابط بین‌الملل ایجاد کرده و در این فرآیند ایران کانون تخاصم‌های کاخ سفید بوده است. نکته اینجاست که تهران توانسته بالاترین سطح «تاب‌آوری» در تقابل با امریکا را نشان دهد.
دیوار سخت ایرانی- به لحاظ نظری، ترامپ با احیای دکترین «مرد دیوانه» (Madman Theory) و ابزار «دیپلماسی قایق توپدار» (Gunboat Diplomacy) تلاش کرد تا با ایجاد ابهام راهبردی و نمایش تهدید سخت، طرف مقابل را به فروپاشی محاسباتی دچار کند. رویکردی قرن هجدهمی، متکی بر نمایش قدرت نظامی و ارعاب آشکار است که با استقرار تجهیزات رزمی در پشت درهای حریف تلاش می‌کند او را بدون نیاز به درگیری مستقیم، مجبور به عقب‌نشینی و پذیرش شروط یک‌طرفه کند. نقطه عطف این تقابل که در قالب تفاهمنامه اسلام‌آباد خود را نشان داد، اثبات کرد که وقتی دیپلماسی متکی بر بازدارندگی سخت‌افزاری باشد، حریف را از ایستگاه وادارسازی به ایستگاه محاسبه هزینه-فایده عقب می‌راند.دیپلماسی قایق توپدار تنها زمانی کارکرد دارد که طرف هدف، دچار خطای محاسباتی شود و هزینه مقاومت را از هزینه تسلیم بیشتر ببیند. واشنگتن با ارسال ناوگروه‌ها و ادبیات تهییجی می‌کوشید این سیگنال را ارسال کند که آمادگی ورود به یک «جنگ بی‌حدومرز» را دارد. اما در این نقطه، فرمول نظری «موازنه تهدید» استفان والت وارد عمل شد. والت معتقد است کشورها صرفا در برابر «قدرت مطلق» موازنه نمی‌سازند، بلکه در برابر میزان تهدید احساس‌ شده دست به پاداقدام می‌زنند. پاسخ ایران در تنگه هرمز و خلیج‌فارس، درست بر اساس همین الگوی ریاضی با این اولویت شکل گرفت که متغیر ارعاب توسط قدرت سخت ایران غیرفعال شود. تهران با وارد کردن ابزارهای سخت میدانی به معادله امنیتی منطقه، نشان داد که قایق‌های توپدار ایالات متحده نمی‌توانند معامله‌ای یک‌طرفه بسازند. در عین حال، پیام شفاف ایران این بود که امنیت انرژی و پایگاه‌های حریف در منطقه، متغیرهای مستقل نیستند، بلکه کاملا به امنیت ملی ایران وابسته‌اند. بالا بردن ریسک در مارپیچ تصاعد تنش و ورود به بازی «جوجه ترسو»، متغیری بود که واشنگتن در محاسبات اولیه خود لحاظ نکرده بود. در این میان، «عنصر زمان» نقش کاتالیزور موازنه را ایفا کرد؛ ترامپ به عنوان یک تاجرپیشه سیاسی نیازمند پیروزی سریع، ارزان و خیره‌کننده برای افکار عمومی بود، اما پاداستراتژی ایران با تبدیل یک «بحران آنی» به یک «فرآیند فرسایشی بلندمدت» زمان را علیه دکترین مرد دیوانه فعال کرد. نتیجه این موازنه سخت، بی‌اثر شدن ابهام راهبردی ترامپ بود. تفاهمنامه اسلام‌آباد زمانی متولد شد که تحلیلگران پنتاگون و کاخ سفید به این برآورد رسیدند که ادامه فشار حداکثری و نمایش قدرت، نه به «تسلیم بدون قید و شرط» بلکه به یک جنگ فرسایشی با هزینه‌های غیرقابل‌تحمل ختم خواهد شد.
ترجمه قدرت سخت به امتیاز سیاسی- از منظر رئالیسم ساختاری «جان مرشایمر» دیپلماسی در فضای آنارشیک بین‌الملل، متغیری مستقل یا قائم‌به‌ذات یا فرد نیست. مرشایمر صراحتا استدلال می‌کند که «دیپلماسی بدون پشتوانه قدرت سخت، صرفا حرف زدن و ایجاد توهم امنیت است.» زبان بین‌الملل، زبان موازنه قدرتی است که روی زمین بازی نقد شده باشد. در فرآیند شکل‌گیری تفاهمنامه اسلام‌آباد، آنچه میز چانه‌زنی را از یک «شورای تسلیم» به «مذاکره برای موازنه» تبدیل کرد، ترجمه همزمان و دقیق قدرت میدانی به امتیاز سیاسی و تقسیم کار مشخص میان میدان و دیپلماسی بود. موفقیت این فرآیند را باید در دو گام راهبردی تحلیل کرد:
1-تولید وزن سیاسی با متغیر سخت: تا زمانی که طرف مقابل احساس کند ابزار میدانی شما منفعل است یا اراده شلیک ندارد، هرگونه تلاش دیپلماتیک را به عنوان «ضعف» و «التماس برای آتش‌بس» تلقی می‌کند. بازیگری مانند ترامپ که همه‌ چیز را با الگوی «هزینه-فایده معامله» می‌سنجد، زمانی پای میز می‌آید که موازنه سخت میدانی، گزینه «پیروزی کم‌هزینه» را روی کاغذ ابطال کرده باشد. «میدان» در این معادله، سرمایه‌گذاری اولیه و نقد برای خرید موقعیت دیپلماتیک بود.
2-تثبیت حقوقی و نقد کردن بازدارندگی: دیپلمات‌های ایران هوشمندی نشان دادند و اجازه ندادند موازنه سخت در حد یک تصادم نظامی باقی بماند، بلکه توانستند ریسک بالای جنگ فرسایشی برای واشنگتن را به یک سند و توافق سیاسی تبدیل کنند. اگر میدان بدون چشم‌انداز دیپلماتیک حرکت می‌کرد، به ماجراجویی بی‌سرانجام می‌رسید و اگر دیپلماسی بدون اتکا به بازدارندگی سخت‌افزاری پیش می‌رفت، به امضای اسناد یک‌طرفه ختم می‌شد. تفاهمنامه اسلام‌آباد محصول پیوند هوشمندانه این دو متغیر بود؛ جایی که قدرت سخت میدانی، کارت بازی نقد را برای اراده دیپلماتیک تامین کرد.
عیار دیپلماتیک در زمین سخت- ارزیابی کارکرد دستگاه دیپلماسی در تقابل با «دیپلماسی قایق توپدار» ترامپ را نباید با متغیرهای انتزاعی، بیانیه‌های دیپلماتیک یا خط‌کش‌های خطی سیاست داخلی سنجید؛ عیار واقعی دیپلماسی در میزان خلق بازدارندگی، مدیریت ریسک و حفظ هسته سخت قدرت مشخص می‌شود. وقتی اهداف کاخ سفید را در کنار پاداستراتژی ایران قرار می‌دهیم، برآیند این تقابل نیم‌قرنی در چهار ایستگاه اصلی قابل بازخوانی است. ایستگاه اول؛ شریان اقتصادی محسوب می‌شود. هدف اولیه‌ دکترین ترامپ، «صفر کردن کامل صادرات نفت» و ایجاد فروپاشی محاسباتی از طریق خرد کردن شریان‌های مالی بود. اقدام ویژه تهران با فعال‌سازی بازارسازی مویرگی و دور زدن فعال تحریم‌ها شکل گرفت. خروجی این موازنه، تثبیت فروش نفت در سطوح حیاتی بود؛ اتفاقی که رسما استراتژی «اصطکاک صفر» واشنگتن را با شکست مواجه کرد. ایستگاه دوم؛ امنیت منطقه‌ای است. کاخ سفید می‌کوشید با گسیل ناوگروه‌ها، امنیت یک‌طرفه‌ای را به منطقه دیکته کند. پاسخ ایران، اجرای دقیق «موازنه متقابل» بود؛ پیام شفاف تهران این بود که امنیت ترانزیت انرژی برای همگان است یا برای هیچ ‌کس. این پاداقدام، محاسبات پنتاگون را تغییر داد و اثبات کرد که امنیت انرژی جهان، متغیری وابسته به امنیت ملی ایران است.
ایستگاه سوم؛ صنعت هسته‌ای ایران است. هدف واشنگتن، برچیدن کامل صنعت هسته‌ای با تهدید سخت‌افزاری بود، اما پاسخ تهران، تسریع و ارتقای غنی‌سازی به عنوان یک اهرم فشار نقد بود. این اهرم، دست پر دیپلمات‌ها را روی میز مذاکره در اسلام‌آباد تامین کرد. ایستگاه چهارم؛ هوشمندی ایران در دیپلماسی همسایگی حایز اهمیت است. هدف پنهان کاخ سفید، تکمیل پروژه «اجماع‌سازی منطقه‌ای» و اجبار پایتخت‌های عربی به ورود به یک ائتلاف ضدایرانی بود. هوشمندی دستگاه دیپلماسی در تفکیک حساب همسایگان از حساب واشنگتن و فعال‌سازی «دیپلماسی همسایگی»، این نقشه را ناکام گذاشت. تهران با ارسال سیگنال‌های اطمینان‌بخش و در عین حال هشدار درباره خطرات تبدیل شدن کشورهای منطقه به سکوی تهاجم امریکا، پایگاه‌های منطقه‌ای واشنگتن را به جای «نقطه اتصال ائتلاف» به «نقاط آسیب‌پذیر و پرهزینه» تبدیل کرد و زمینه‌ساز تنش‌زدایی با کشورهای خلیج‌فارس شد.
ارزیابی این کارنامه نشان می‌دهد که واشنگتن در رسیدن به هدف اصلی خود، یعنی فروپاشی محاسباتی تهران و اخذ تسلیم‌نامه جدید، کاملا ناکام ماند. دستگاه دیپلماسی با اتکا به متغیرهای سخت تولید شده در میدان، استراتژی فشار حداکثری را به یک «بن‌بست پرهزینه برای کاخ سفید» تبدیل کرد و توافق اسلام‌آباد دقیقا در همین نقطه بن‌بست متولد شد. تهدید اساسی علیه سیاست خارجی جمهوری اسلامی این است که تسویه حساب‌های سیاست داخلی روی دیپلماسی سایه سنگین خود را به نمایش می‌گذارد. در طول جنگ یک اتفاق ویژه رخ داد؛ «اتحاد مقدس» در مقابل دشمن معادله‌ای بود که امریکا در محاسبات خود لحاظ نکرده بود. بگومگوهای سیاسی در شرایطی که باید تمرکز روی اقتصاد و عنصر تاب‌آوری باشد را به عنوان یک تهدید داخلی لحاظ کرد.
موازنه سخت و کانال‌های سیگنال- بازی در زمین رهبرانی که از دکترین مرد دیوانه به عنوان ابزار چانه‌زنی استفاده می‌کنند، نیازمند شطرنجی دقیق، خونسرد و دور از هیجان‌های رسانه‌ای است. در محیط آنارشیک بین‌الملل، بزرگ‌ترین خطای راهبردی در برابر کنشگری که مرز میان تهدید واقعی و بلوف سیاسی را محو می‌کند، دو چیز است: نخست، واکنش‌های هیجانی و فرسایشی و دوم، انفعال ناشی از ارعاب. سیاست خارجی عقلانی و مبتنی بر رئالیسم ساختاری منجر به «دیپلماسی از موضع اقتدار» در مقابل دیپلماسی قایق توپدار می‌شود. تهران اگرچه به شکل سنتی بر دیپلماسی تاکید داشت، اما رویکرد ایران در مقابل ترامپ بر انضباط محاسباتی و عقلانیت سرد تغییر جهت داد. ایران به این فهم رسید که رفتار در برابر بازیگر غیرقابل‌پیش‌بینی نباید منفعل باشد. خطوط قرمز باید نه با بیانیه‌های انشایی، بلکه با اقدامات عملیاتی، برگشت‌پذیر و هزینه‌ساز ترسیم شوند تا طرف مقابل بداند بلوف سیاسی با پاسخ عینی مواجه می‌شود. از سوی دیگر، همان‌طور که جان مرشایمر تاکید می‌کند، تنها مانع پیشروی یک قدرت تهاجمی، برخورد با دیوار سخت بازدارندگی است. تا زمانی که هزینه مادی و استراتژیک تقابل برای طرف مقابل بالا نرود، ترمز سیاست فشار حداکثری کشیده نخواهد شد. قدرت میدانی، تضمین‌کننده بقا در این کارزار است. نکته اینجاست که اگرچه ایران حاضر به عقب‌نشینی از مواضع اصولی و منافع ملی نبوده و نیست، اما تبادل سیگنال در اوج تنش‌های میدان، یک رویه تاریخی و حیاتی در روابط بین‌الملل محسوب می‌شود. این قانون نانوشته از دوران جنگ سرد وجود دارد که در اوج تصاعد تنش نباید خطوط ارتباطی و سیگنال‌دهی قطع شود. نقش بازیگران ثالث و میانجی‌های منطقه‌ای دقیقا در همین چارچوب قابل تعریف است؛ اسلام‌آباد زمانی ریل دیپلماسی فعال را گشود که درک کرد سرایت تنش، امنیت کل منطقه را بومی می‌سازد. به بیان دیگر، بازدارندگی سخت ایران جبهه ثالث را هم مجبور به فعال‌سازی دیپلماسی کرد تا مانع تحمیل هزینه‌های یک جنگ فراگیر شود. استفاده هوشمندانه از این کانال‌ها، ابزاری حیاتی برای انتقال دقیق خطوط قرمز، مدیریت سوءمحاسبه‌ها و مهار بحران در نقطه فوران بود.
وزن حقوقی و راهبردی تفاهمنامه اسلام‌آباد- بررسی دقیق متن و فرآیند شکل‌گیری تفاهمنامه اسلام‌آباد، ابعاد دیگری از عیار دیپلماتیک ایران در برابری با قدرت‌های جهانی را روشن می‌سازد. در تحلیل این سند، چند مولفه اساسی نشان‌دهنده هوشمندی دیپلماتیک تهران است. تهران توانست به‌ خوبی مدیریت دستور کار را اجرایی کند. واشنگتن با هدف گنجاندن طیف وسیعی از ادعاها و مطالبات زیاده‌خواهانه وارد این مسیر شد، اما دستگاه دیپلماسی با اتکا به خطوط قرمز و موازنه سخت میدانی اجازه نداد دستور کار مذاکرات به حوزه حقوق حاکمیتی یا توانمندی‌های دفاعی ایران سرایت کند. چارچوب توافق، صرفا بر خروج از بن‌بست امکانی و کاهش تنش متمرکز ماند. تحلیلگران اندیشکده «کارنگی» در ارزیابی خود از این توافق اذعان کردند که «واشنگتن در تحمیل فرمول جامعی که شامل حوزه‌های غیرهسته‌ای و منطقه‌ای ایران باشد کاملا ناکام ماند و مجبور شد به یک چارچوب تقلیل ‌یافته و مدیریت بحران تن دهد؛ امری که نشان‌دهنده خط‌کشی دقیق دستور کار توسط تهران بود.» برابری در متن و توافق متقابل، یک اتفاق ویژه در تفاهمنامه اسلام‌آباد محسوب می‌شود. برخلاف خواست امریکا برای اخذ بیانیه‌های یک‌طرفه یا فرمول‌های تسلیم‌محور، تفاهمنامه اسلام‌آباد بر پایه تعهدات متوازن و فرمول «اقدام در برابر اقدام» نگارش شد. این امر نشان داد که دیپلماسی ایرانی حتی تحت شدیدترین رفتارهای ایذایی، قادر است توازن حقوقی سند را حفظ کرده و از متن‌نویسی یک‌طرفه جلوگیری کند. گزارش راهبردی «شورای روابط خارجی امریکا» CFRنیز با اشاره به این ویژگی تاکید کرد که «کاخ سفید برخلاف تحرکات ایذایی ابتدایی، در متن نهایی نتوانست یک دیپلماتی یکجانبه‌گرا را دیکته کند؛ متن اسلام‌آباد نمایانگر پذیرش اصل توازن متقابل و انصراف واشنگتن از رویکرد پیش‌شرط‌گذاری است.» تثبیت موقعیت ایران به عنوان بازیگر غیرقابل‌ حذف، از اتفاقات ویژه این مواجهه است. نفس به رسمیت شناختن موضع ایران و نشستن پای میز تفاهم در اسلام‌آباد، اعتراف ضمنی واشنگتن به ناکارآمدی ابزار زور و نیازمندی به توافق با تهران بود. چنانکه تحلیلگران «مرکز مطالعات استراتژیک و بین‌الملل» (CSIS) تصریح کردند: «توافق در اسلام‌آباد بیش از آنکه نشان‌دهنده انعطاف امریکا باشد، گواهی بر شکست سیاست صفر کردن قدرت منطقه‌ای ایران است. واشنگتن سرانجام پذیرفت که بدون در نظر گرفتن اهرم‌های سخت ایران، هیچ معادلی در خاورمیانه به پایداری نخواهد رسید.» تفاهمنامه اسلام‌آباد در حقیقت گواهی بر این واقعیت بود که قدرت دیپلماتیک، حاصل فرمول‌های پیچیده روی کاغذ نیست، بلکه برآیند اراده سیاسی، متانت هوشمندانه در مذاکره و پشتیبانی قاطعانه از منافع ملی در بستر موازنه قدرت است.
الزام تهران به حفظ موازنه قدرت- در نهایت تفاهمنامه اسلام‌آباد نه یک «معجزه دیپلماتیک» بود و نه حاصل تغییر ماهیت یا حسن نیت در کاخ سفید، بلکه محصول مستقیم درک عینی طرف امریکایی از هزینه‌های غیرقابل ‌تحمل مواجهه سخت بود. باید صراحتا میان «انعطاف تاکتیکی» برای باز کردن گره‌های چانه‌زنی و «عقب‌نشینی راهبردی» تفکیک قائل شد؛ آنچه در اسلام‌آباد رخ داد، یک تنفس تاکتیکی مبتنی بر موازنه برای تثبیت خطوط قرمز بود، نه عقب‌نشینی از اصول که برخی طیف‌های سیاسی مدعی هستند. تجربه تقابل با دکترین ترامپ بار دیگر ثابت کرد که در زیست‌بوم آنارشیک بین‌الملل، منطق قدرت بر هر ساختار حقوقی یا اخلاقی ارجحیت دارد. واشنگتن تنها زمانی زبان دیپلماسی را می‌فهمد که پیش از آن، زبان بازدارندگی و موازنه را روی زمین احساس کرده باشد. دستگاه دیپلماسی در صورتی می‌تواند از موضع اقتدار سخن بگوید که اهرم‌های فشار میدانی، دست دیپلمات‌ها را روی میز چانه‌زنی پر کرده باشد. پیوند هوشمندانه قدرت سخت و انعطاف تاکتیکی در اسلام‌آباد نشان داد که ایران می‌تواند با تکیه بر عقلانیت سرد و موازنه همه‌جانبه، متغیرهای تحمیلی قدرت‌های بزرگ را خنثی کرده و بازی را در زمین موازنه به سود منافع ملی خود به پایان برساند.


نظرات شما