سه شنبه ۲۳ تير ۱۴۰۵
مقالات

مسافران بی‌پناه باد؛ گزارشی از زندگی و مشکلات پیک‌های موتوری در تهران

مسافران بی‌پناه باد؛ گزارشی از زندگی و مشکلات پیک‌های موتوری در تهران
کرمان رصد - اعتماد/متن پیش رو در اعتماد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست شفق محمدحسینی| یله داده است به دیوار؛ نزدیک در ورودی ساختمانی اداری. برای وارد ...
  بزرگنمايي:

کرمان رصد - اعتماد /متن پیش رو در اعتماد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
شفق محمدحسینی| یله داده است به دیوار؛ نزدیک در ورودی ساختمانی اداری. برای وارد شدن به ساختمان باید زنگ بزنم و آنقدر عمیق میان این همه سروصدای خیابان به خواب رفته است که دلم نمی‌آید بیدارش کنم. موتورش چند قدم آن طرف‌تر در گوشه خیابان پارک است. رویای موتوری نو را شاید در خواب می‌بیند یا نانی پربرکت‌تر که قرار است بوق سگ با خود به خانه ببرد. گوشی تلفنش میان دو دست خسته و تیره از حجم آفتابی که خورده است، آویزان است که ناگهان چرتش پاره می‌شود. انگار ساعت شماطه‌داری درونش زنگ بیدارباش زده است. با دیدن من، تعجب که نه، فقط پاسخی دم‌دستی می‌دهد که دیشب اصلا نخوابیدم. می‌گویم چیزی احتیاج ندارید؟ حالتون خوبه؟ طوری مودبانه به روبه‌رو نگاه می‌کند که از گفته‌ام هر چند دیر شده است، پشیمان می‌شوم. می‌گوید خوبم و باید بروم به کارم برسم. در کسری از ثانیه در ظل گرما، از ورودی ساختمان تا موتورش را چون بادی موافق طی می‌کند و تا به خودم بیایم، در پیچ‌وتاب خیابانی شلوغ در یکی از مناطق اداری تهران گم شده است.
تهران همه‌شان را در خود گم کرده است؛ جمعیت‌شان کم نیست، اما این شهر و مردمانش همه از آنها طلب دارند؛ پیک‌های موتوری، آنها که از ابتدای بامداد به دنبال لقمه‌ای نان، خیابان‌های بالا و پایین شهر را چون سفیر باد، در کسری از ثانیه طی می‌کنند تا زودتر باری را به مقصد برسانند و شاید بتوانند یک بار بیشتر تحویل بدهند و سفره‌هایشان با همین اندک اندکی که هر روز روی هم می‌گذارند، کمی جان بگیرد. هر چند با هزینه‌های یک زندگی معمولی این روزهای تهران، شب تا صبح را هم اگر چشم روی هم نگذارند و شمال و جنوب شهر را رج بزنند، باز سر ماه نگران اجاره‌خانه و لقمه‌هایی هستند که هر روز کوچک‌تر می‌شود. انگار که سفره دل‌شان آنقدر پر است که جایی برای یک لقمه غذای سرظهر تیرماه ندارند که قاتق نان کنند و بدو بدو، لقمه به گلو نرسیده، بروند سراغ باری که باید به موقع و سالم به دست‌ گیرنده برسد. پیک‌های موتوری تهران، در میان باد، در سرما و گرما، از سر صبح تا ته شب، خیابان‌های شهر را با موتورهای نو و کهنه خود بالا و پایین می‌کنند تا زندگی که بدون بیمه و امنیت جانی و شغلی و هزینه بالای تعمیر موتور و هزار قصه و داستانی که هر روز در خیابان‌های تهران با آن سروکله می‌زنند، را به شب برسانند. شبی که گاه با جسمی مجروح از تصادف روز و روحی زخمی از سروصداهای این شهر خاکستری و مردمانش، خواب و رویا را از آنها دریغ می‌کند.
آقای میم، حدود 60 سال دارد. تحصیلاتش فوق‌دیپلم ریاضی است و بیشتر از 15 سال است که پیک موتوری است، هرچند معتقد است که پیک موتوری را نمی‌شود شغل دانست؛ در هیچ جای دنیا به آن شغل نمی‌گویند. نمی‌توان به عنوان یک شغل روی آن حساب کرد. یک کار مقطعی است. مثلا فردی که میان شغلش وقفه‌ای به وجود می‌آید و 6 ماه بیکار می‌شود، به صورت مقطعی می‌تواند به این کار بپردازد وگرنه به عنوان یک شغل دائمی که بشود با آن خرج یک خانواده را درآورد، اصلا نمی‌شود روی آن حساب کرد. چون با موتور هستیم و بدنه نداریم و هر لحظه امکان دارد که مستقیم به خودمان ضربه بخورد و آسیب ببینیم و دیگر خبری از آینده شغلی که هیچ، حتی همان یک تکه نانی که درمی‌آوردیم هم نیست.
او بیش از یک دهه پیش در خیابان جمهوری تولیدی داشت و خیاطی می‌کرد؛ شغلی که سال‌ها برایش زحمت کشیده بود. اما چینی‌ها نان او و همه خیاط‌ها و سری‌دوزها را بریدند؛ «مانتوهای چینی که وارد بازار شد، به قیمتی کمتر از مانتویی که ما می‌دوختیم. مثلا ما 11 هزار تومان و آنها مانتوی وارداتی را 7 هزار تومان می‌فروختند و مردم هم که مسلما آن چند هزار تومان ارزان‌تر را ترجیح می‌دادند و همین سبب شد خیلی از همکاران ما شغل‌شان را رها کردند. شاید 10 درصدی باقی ماندند که آنها هم برشکاری برای دیگران می‌کنند و خودشان تولیدی ندارند. این مساله همه ما را به یک‌باره زمین زد. من چند سالی ماندم و کار کردم، اما نمی‌شد با مانتوهای وارداتی با قیمت ارزان‌تر چین رقابت کرد. آن هم با وجودی که سرمایه آنچنانی هم نداشتیم. قاعدتا مردم چینی‌ها را می‌خریدند.»
با وجودی که خیاطی را به گفته خودش بسیار دوست داشت و جوانی‌اش را گرو گذاشته بود، مجبور شد شغلش را رها کند. یک‌سالی پیک موتوری شد و با همه آشنا شد و در این شغل جا افتاد. حالا با موتورش سال‌هاست که بار جابه‌جا می‌کند، نه هر باری و نه آن بارهای سبک و بسته‌های کوچک که پیک موتوری‌های آنلاین که موتورشان باکس دارد، جابه‌جا می‌کنند. هر چند آنها که باکس دارند، کارشان ساده‌تر و امنیت‌شان بیشتر است. اما آقای میم و همکارانش که قدیمی این کار هستند و خاکش را خورده‌اند، بار را پشت موتور طوری می‌بندند و بار می‌زنند که تراز باشد و مسیری طولانی دوام بیاورد. همین مهارت‌شان هم سبب شده است تا هزینه باربری برای آنها بیشتر از پیک‌های عادی باشد که با باکس بار جابه‌جا می‌کنند. هنر چیدمان باری سنگین پشت موتوری بی‌بدنه، آنقدر که از دور مشاهده می‌کنیم هم ساده نیست. به سختی همان نانی است که از زیر سنگ در خیابان‌های تهران درمی‌آورند.
حقوقش بستگی به میزان بارهایی دارد که در طول روز جابه‌جا می‌کند. شب و روز و تعطیلی هم ندارد. از 9 صبح تا حدود ساعت 10 و 11 شب - که از 8 شب قرار بود با هم گفت‌وگو کنیم، اما نهایت تا 10 شب کارش طول کشید- انگار از بوق سگ هم گذشته بود که توانست تنها یک لیوان چای بنوشد. صدایش طنین گرمای این روزهای تهران و خستگی مردی را در خود جا داده است که زمان زیادی برای استراحت ندارد و همین پشت تلفن هم دارد حساب و کتاب آن 500 هزارتومانی را می‌کند که باید هر روز برای اجاره‌خانه کنار بگذارد.
حقوقش هر چه بار بیشتری بتواند جابه‌جا کند و به مشتری برساند، بیشتر می‌شود. اما نیمی از آن هم بستگی به شرایط بازار دارد؛ بازاری که امروز از همیشه کسادتر است. آقای میم بیشتر فرش جابه‌جا می‌کند: «حالا بازار فرش خیلی کساد شده است. یک فرش 6 میلیون تومانی امروز حدود 40 میلیون تومان شده است. یک کارگر به جای خرید فرش، نان شبش واجب‌تر است. ابتدا به خورد و خوراک خود و خانواده‌اش اهمیت می‌دهد و این همه برای یک فرش هزینه نمی‌کند. بازار ما هم در حال حاضر مثل همه کساد است.»
اما همه مساله این نیست که در روز چه مقدار بار بزنی و تحویل‌ گیرنده بدهی: «اینکه شما روزی چقدر کار کنی یک مساله است و اینکه چه مقدار از آن پول را به خانه می‌آوری، مهم است. من باید روزی 500 هزارتومان فقط برای اجاره‌خانه کنار بگذارم. از صبح تا شب خرج روزانه خودت هست. حالا صبحانه شاید نخوری، ولی ناهار هست. باز هم بخور و نمیر هست. زندگی کردن با زنده موندن خیلی فرق داره. ما صرفا زنده می‌مانیم.»
تاخیر در واریز پول باری که تحویل گرفته‌اند
امروز که 10 شب رسیده است، می‌گوید زود آمدم خانه. دست و صورتش را تازه شسته است و تنها اندازه نوشیدن یک لیوان چای فرصت داشت که من تماس گرفتم. از 9 صبح تا حدود 11 شب کار می‌کند و تعطیلی هم ندارد. به گفته او مشکلات زیاد است. به یکی از مشکلاتش اشاره می‌کند و می‌گوید: «زمانی به ما هنگام تحویل بار پول نقد پرداخت می‌کردند و مشکلی نبود. اما امروز هیچ کس پول نقد همراهش ندارد. با همه مشتری‌ها جنگ و دعوا داریم. کرایه را پیک 300 هزار تومان زده است، می‌گویند پول نقد نداریم، شماره حساب بده و به کارت واریز می‌کنیم. همان لحظه که واریز نمی‌کنند و می‌رویم. گاهی چندروز طول می‌کشد تا واریز کنند. من خودم بعد از چند روز واقعا دیگر خجالت می‌کشم تماس بگیرم. روز سوم هم که تماس می‌گیرم با حالتی ناراحت می‌گویند که‌ ای بابا، حالا یک کرایه بود، مگر چقدر شده است؟ برخی از آنها هم که اصلا واریز نمی‌کنند. 90 درصدشان مشتری‌های ثابت هستند و من خجالت می‌کشم مدام تکرار کنم که هزینه را واریز نکردی.»
با نگاهی حتی سرسری به خیابان‌های تهران، آنها را همه جا خواهید دید. مثل باد از کنارتان عبور می‌کنند. از بین خودروها آنچنان باسرعت می‌گذرند که گاه راننده حتی فرصت نمی‌کند ببیند چه چیزی از کنارش عبور کرد. خیلی از راننده‌ها می‌گویند که با دیدن موتورها حالا چه پیک باشند و چه نه، از ترس تصادف، سرعت‌شان را کم می‌کنند تا آنها عبور کنند. اما همه این‌طور نیستند، برخی راننده‌هایی که با خودرو کار می‌کنند از موتورسوارها چندان دل خوشی ندارند و معتقدند که همه قوانین را زیرپا می‌گذارند و کم مانده است که از روی ما رد شوند. در کل هر دو گروه، چه راننده‌های خودرو و چه موتورسوارها، از هم رضایتی ندارند. هر چند جمعیت قابل ‌توجهی از هر دو قشر، قوانین راهنمایی و رانندگی را آنچنان که باید رعایت نمی‌کنند. این گفته تعداد زیادی از راکبان موتورها و راننده‌های خودرو است. البته همه این ‌طور نیستند.
آقای میم معتقد است از نگاه مردم عادی، شخصی که در پیک کار می‌کند، آدمی از همه جا رانده و بی‌سواد است در حالی که همه به یک شکل نیستند و شرایط به گونه‌ای سبب شده است که افرادی که نتوانستند در رشته و علاقه خود فعالیت کنند، مجبور شدند پیک شوند. او می‌گوید برای زندگی کردن در این شهر، آن هم تنها برای یک نفر، باید در یک ماه چهار تا موتور کار کنند تا هزینه زندگی‌اش تامین شود و بگوید زندگی می‌کنم .
خودش را نمونه می‌آورد که تا همین چند سال قبل، ضرب‌های سه رقمی را از ماشین حساب هم سریع‌تر حل می‌کرد، اما فکر و خیال یک لقمه نان، انگار مغزش را هم تحلیل داده: «هر چه کمتر بدانی راحت‌تر زندگی می‌کنی. برای زندگی در این شهر و با این شغل باید مجنون باشی. مثل ما که بخواهی فکر کنی و به چرا برسی، زندگی برایت زهرمار می‌شود. من صرفا دارم کار می‌کنم که زن و بچه‌ام را تا حدی تامین کنم. وگرنه با ماهی15، 16 میلیون تومان، پس فردا هم سر سال‌مان است و باید مبلغی به کرایه خانه اضافه کنیم. با ماهی 20 میلیون تومان کرایه خانه، دیگر می‌خواهی چه بخوری با این درآمدی که داری؟ من دو روز گذشته روی هم رفته 700 هزار تومان پول در کارتم بود. این می‌شود همان که شما گفتید چقدر کار می‌کنید در یک روز و چه مقدار به خانه می‌آورید. کار کردن در پیک، یک مغز آهنین می‌خواهد. روی موتور کار کردن بسیار سخت است. زمستان و تابستان نداریم. باران و برف ببارد، حتی اگر آتش هم از آسمان ببارد، باید کاری را که به ما سپرده شده است، به نحو احسن انجام بدهیم. اگر کوچک‌ترین قصور و کوتاهی داشته باشیم، گناهکار هستیم.»
پیک‌های موتوری که روزانه در تهران مشاهده می‌کنیم همان موتورهایی که اغلب باکس دارند و سریع‌تر از باد از کنارتان عبور می‌کنند یا در شرکت‌های اینترنتی فعالیت می‌کنند یا به عنوان پیک در شرکت‌های خصوصی و شخصی و برخی هم به صورت انفرادی در خیابان‌ها و مراکز فروش فعالیت می‌کنند. آقای میم که حالا سابقه طولانی در این کار دارد، با شرکت‌های اینترنتی کار نمی‌کند. او می‌گوید: «آنها که در شرکت‌های اینترنتی و آنلاین کار می‌کنند، اغلب از شهرستان آمده‌اند. امروز در تهران از میدان آزادی تا امام حسین را پیک‌های اینترنتی اگر صد هزار تومان هزینه بار بزنند، ما کرایه‌مان 600 هزار تومان است. او پر برمی‌گردد و ما خالی برمی‌گردیم. این ‌باری که من با هزینه بار بیشتری می‌آورم، بار یک وانت است. یعنی یک موتور نمی‌تواند آن بار را به این شکلی که من می‌آورم، بیاورد. غیر از سنگینی، بار زدن تعداد زیادی فرش یک لم به خصوص دارد. مانند علامت‌کشی هیات‌ها می‌ماند. کار هر کسی نیست که بار سنگین را تراز کند. مثلا یک فرش 6 متری و9 متری و گاهی حتی 12متری را همان‌طور لول بار موتور می‌کنیم، چون مردم می‌گویند جهیزیه عروس است و می‌خواهیم نو باشد. غیر از ما که آشنا هستیم و سال‌ها کار کردیم، فقط وانت می‌تواند همین‌طور لول مثل ما بیاورد و این پیک‌های اینترنتی جدید که وارد نیستند، محال است بتوانند این فرش‌ها را بار موتور کنند. هیچ موتوری که تهران سال‌ها کار نکرده باشد، حتی نمی‌تواند اینها را پشت موتور ببندد. چه برسد به اینکه بخواهد یک مسیر را هم ببرد. حساب کنید چهار تا فرش 6 متری را روی موتور لول ببندی و از آزادی تا امام حسین بیاوری. البته آنها باکس دارند و بسته کوچک را جابه‌جا می‌کنند و شرایط‌شان از ما بهتر است. ما اگر تصادف کنیم هم آسیب بیشتری می‌بینیم، چون بدنه هم نداریم و در تصادف حتی با خودرو، بدنه آسیب می‌بیند، اما ما مستقیم خودمان آسیب می‌بینیم و امروز هم هر تصادفی که می‌شود، اغلب موتور را مقصر می‌دانند.»
او درباره اینکه تعداد زیادی از موتورسواران هم خودشان قوانین را رعایت نمی‌کنند گفت: «بله، این هم درست است. این برمی‌گردد به فرهنگ و شعور و درک اجتماعی که یک نفر از موتور دارد. همه این موتورسوارانی که با موتورهای جدید می‌رانند که اغلب در کشورهای دیگر برای زنان تولید می‌شود، اینجا طوری سوار می‌شوند انگار خیابان ارث پدرشان است. بارها شده است می‌بینند ما بار داریم و نه می‌توانیم سرعت بگیریم و نه می‌توانیم ویراژ بدهیم. می‌آیند از مقابل ما ویراژ می‌دهند و می‌روند. لحظه‌ای پیش خودشان فکر نمی‌کنند که من اگر ترمزم نگیرد و به تو بزنم، تکه بزرگه جفت‌مان گوش‌مان است. امروز حتی تاکسی‌ها و خودروهایی که در خیابان کار می‌کنند هم خیابان‌های یک‌طرفه را می‌روند. در حالی که قدیم به این صورت نبود و حتی موتورسوارها هم خیابان‌ها را یک‌طرفه نمی‌رفتند و رعایت می‌کردند. حالا امروز دیگر کسی این فکرها را نمی‌کند. حتی اگر افسر هم جلوی آنها را بگیرد، نمی‌ایستند. نهایتش این است که می‌گویند جریمه می‌شوم. ولی اگر موتور را بگیرند، می‌گویند موتور باید بخوابد. موتور را می‌خوابانند و حداقل 10 روز از کار و زندگی‌ات می‌افتی. تمام کار کردن با موتور مشکل است و از روی اجبار است.»
دعوا و سروصدا خوراک روزانه خیابان‌های تهران
زندگی روی موتور، آن هم به مدت طولانی و روزانه، با وجود سروصدا و هیاهوی شهری که همه برای رفتن و رسیدن عجله دارند، خودش شبیه مکافاتی غریب است. آقای میم کار و زندگی در خیابان‌های پرتردد تهران را این‌گونه شرح می‌دهد: «کافی است ساعت 10 صبح به یکی از خیابان‌ها یا چهارراه‌های پرتردد تهران بروی. محال است 10 دقیقه بایستی و صحنه‌ تصادف و دعوا مشاهده نکنی. سرسام می‌گیری اگر بتوانی 5 دقیقه سر چهارراهی ثابت بایستی. حداقل اگر یک خودرو رد شود، 40 موتوری هم می‌خواهند رد شوند. در حالی که اندازه عبور دو عابر یا یک موتور و یک خودرو فضا هست و حساب کنید با این حجم از خودرو و موتور، دعوا می‌شود و درگیر می‌شوند. این اتفاق‌ها برای هر پیک موتوری در روز حداقل یک بار می‌افتد یا با یکی دعوایش می‌شود یا کسی ناسزا می‌گوید یا اجازه توقف به او نمی‌دهند. مثلا در برخی شهرک‌های نظامی اجازه ورود نمی‌دهند و می‌گویند صبر کن تا خودش بیاید و بار را تحویل بگیرد. ما از وقت و عمرمان می‌گذاریم تا پول دربیاوریم. کلا با این وضعیت امروز ما، با پیک کار کردن با این درآمدی که دارد، برای تامین زندگی یک خانواده سراپا مشکل است.»
کارفرما توجهی به نداشتن جای پارک قانونی ندارد
بالاتر از یکی از چهارراه‌های شلوغ تهران، زیر سایه درختی موتورش را پارک کرده است. اطرافش چنارها ردیف شده‌اند و نیمکت‌های سنگی هم با فاصله از موتورها که مهمان‌های ناخوانده پیاده‌روها و کنار خیابان‌های تهران هستند، صف کشیده‌اند. حواسش نه به من است و نه به دیگر عابرانی که ظهر تیرماهی در تهران، پیاده‌روها را بالا و پایین می‌کنند. سخت مشغول جا دادن باری ناتراز و کج و کوله است که پشت موتورش جا نمی‌شود. باری کج که باید به هر زور و زحمتی است، به منزل برساند. بیرون می‌زند از اطراف موتور و خوب نمی‌نشیند. با طنابی بار را جابه‌جا و بالا و پایین می‌کند، چون زندگی‌اش که کل 30 روز یک ماه، مدام از این طرف و آن طرف بیرون می‌زند. اجاره‌خانه را امشب کنار بگذارد یا هزینه مدرسه فرزندش را؟ برای یک هفته آینده اصلا چیزی در یخچال مانده است؟ دوست ندارد نزدیک‌تر شوم. انگار هر کدام‌شان با فاصله‌ای کنارت می‌ایستند که دیگر از این خط جلوتر نیا. همین جا بایست و به زندگی‌مان ذره‌بین نینداز که دوست نداریم ریزریز رنج‌های‌مان را برایت جار بزنیم تا کلمه کنی و بریزی روی کاغذ. انگار پشت پلک‌های آفتاب خورده‌شان، یک غروری فریاد می‌زند که همین دردهای درشت را بنویس و برو به زندگی‌ات برس. حالا همین کلمات را هر کدام‌شان به یک شکل می‌گویند.
بار را هنوز آن‌طور که به دلش بنشیند و از پشت موتور مدام تکان نخورد و به قاعده باشد، نچیده است. اما آنقدر در باد رانده است که بتواند همزمان هم به سوال‌های من پاسخ بدهد و هم بار را تراز کند و هم چشمش به ساعت باشد که از چای نصفه نیمه سرصبح تا دو بعدازظهر چیزی نخورده است. دلش به همان ساندویچ تخم‌مرغ و سیب‌زمینی که سر چهارراه لای نانی بیات می‌پیچند، خوش است. اما دلخوشی ماندگارتری از آن سراغ ندارد. گلایه‌اش از جای پارکی است که ندارد و شرکتی که با آن کار می‌کند هم نه بیمه‌اش می‌کنند و نه جای پارک مشخصی برایش درنظر می‌گیرند و او مجبور می‌شود هر ماه، مبلغی را برای جریمه موتور در نظر بگیرد.
روزی 10 تا سرویس بیشتر نمی‌تواند ببرد. می‌شود روزی حدود یک‌ونیم میلیون تومان. صاحب کارش هنوز حقوقش را به قیمت باربری سال گذشته می‌دهد. از بیمه خبری نیست و اگر بخواهد، باید خودش، خودش را بیمه کند. نداشتن جای پارک قانونی مهم‌ترین مساله‌ای است که ناراحتش می‌کند و مدام جریمه می‌شود. به سوال‌های دیگرم جواب نمی‌دهد و ترجیح می‌دهد حتی نامش را هم نگوید.
پیک موتوری اغلب شغل دوم است
گوشه خیابان، فصل گرما در سایه، کنار جدول خیابان می‌ایستند و فصل سرما در آفتاب، انگار به آسمان چشم دوخته‌اند و زمین برای خودشان و موتورهایشان این روزها داغ‌تر از همیشه است. اغلب‌شان پیک‌های موتوری هستند که با شرکت‌های اینترنتی کار می‌کنند. یکی‌شان دنبال فندک می‌گردد تا سیگارش را روشن کند و آن یکی با مردی سروکله می‌زند که می‌گوید موتور کدام تان است که مقابل پارکینگ پارک کرده است و بیایید جابه‌جا کنید. در ظهر گرم تهران در یکی از خیابان‌های شمال شرق تهران، به دنبال راننده موتور می‌گردند که آشنای خودشان است. این جمع از موتورسوارها، اغلب با هم رفاقتی هر چند دم‌دستی دارند. به سمت‌شان که می‌روم، یکی می‌گوید بچه‌ها برای خودتان دردسر درست نکنید. یکی درمیان دو به شک هستند گفت‌وگو کنند، که یکی از آنها می‌گوید کارتت را نشان بده. در نهایت به روش خود پاسخی می‌دهند و برخی با رد نگاه‌شان جوابی می‌دهند که قابل عرض نیست.
یکی‌شان طلق شکسته موتورش را نشان می‌دهد، دیگری پای چپش را که صبح امروز با ماشینی تصادف کرده و راننده به قول خودش مثل همیشه فرارکرده است. اغلب شغل دوم‌شان است و سرایدار خانه‌های همین اطراف هستند و از شهرستان به تهران مهاجرت کردند و ماندگار شده‌اند. مشکلات زیاد است؛ از اجاره‌خانه‌های عقب‌ مانده، برای آنها که سرایدار نیستند گرفته تا لوازم موتور که آنقدر گران شده که اغلب با ترمزهای خراب و موتورهای تعمیر نشده پا به خیابان می‌گذارند و با جان‌شان بازی می‌کنند. شرکت‌های اینترنتی هم از آنها می‌خواهند که در هر مسیر تنها یک بار را با خود ببرند و اگر متوجه شوند بیش از یک بار با خودشان برده‌اند، آنها را جریمه می‌کنند که همین سبب ناراحتی‌شان شده است؛ آخر یک مسیر طولانی را باید برویم و کلی هزینه بنزین و استهلاک موتوری می‌شود که از پس هزینه تعمیر آن برنمی‌آییم، چه می‌شود اگر چند بار را با هم جابه‌جا کنیم؟
دیگر از خرجی خانه و خانواده حرفی نمی‌زنند. کنار جدول نشسته‌اند و به ماهی‌هایی که در خیال‌شان در رودخانه شهر خودشان روزگاری می‌گرفتند، می‌اندیشند. ترجیح می‌دهند حتی نام شهرشان هم ذکر نشود، دیگر چه رسد به نام خودشان. تهران اما ماهی‌های بزرگی برایشان نداشت و به اجبار تن به همان نان بخور و نمیری داده‌اند که هر روز آب می‌رود. سرشان به تلفن‌هایی است که در دست دارند و مدام ساق دست رنگ و رو رفته‌ای که با تی‌شرت آستین کوتاه به دست دارند را بالا و پایین می‌کنند که دست‌شان بیش از این آفتاب نخورد. گاهی هم دو، سه نفری سر در تلفن یکی دارند و مشغول شنیدن صدا یا تصویری هستند. این وقت ظهر سرشان خلوت‌تر است.
پیکی دیگر را از دور می‌بینم که با حداقل شش پاکت در دست، به سمت موتورش شیرجه می‌زند تا به او برسم مشغول جای‌گیری پاکت‌ها در باکس موتور است و سوال‌هایم را درست نمی‌شنود. تنها می‌گوید که مشغول شرکت در چالشی است و فرصت جواب دادن به سوال‌های مرا ندارد. شماره‌اش را هم حاضر نیست بدهد تا با او تماس بگیرم. در گرمای تیرماه انگار کسی حوصله صحبت کردن روزانه را هم ندارد، دیگر چه برسد به گفت‌وگو درباره گره‌های زندگی که با دندان باز نمی‌شود و دیگر کسی هم توان بازگویی‌اش را ندارد. جان‌های خسته از گرما و کار و زندگی که روبراه نیست. چه پیک موتوری باشند و چه کارمند عالیرتبه و حتی یک مدیر رده‌بالا، حجم زخم‌های زندگی آنقدر بالاست که نتوانند سر راحت بر بالین بگذارند.


نظرات شما