چهارشنبه ۱۰ تير ۱۴۰۵
مقالات

چرا اروپا کم می آورد؟ ارزیابی آینده قاره سبز در گفت‌وگوی دو نوبلیست اقتصاد

چرا اروپا کم می آورد؟ ارزیابی آینده قاره سبز در گفت‌وگوی دو نوبلیست اقتصاد
کرمان رصد - دنیای اقتصاد /متن پیش رو در دنیای اقتصاد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست در بخش عمده‌ای از دوران پس از جنگ، سیاستگذاران اروپایی ثبات و ...
  بزرگنمايي:

کرمان رصد - دنیای اقتصاد /متن پیش رو در دنیای اقتصاد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
در بخش عمده‌ای از دوران پس از جنگ، سیاستگذاران اروپایی ثبات و پیش‌بینی‌پذیری را بر پرورش نوآوری‌های بنیادین ترجیح داده‌اند. امروز، درحالی‌که ایالات متحده و چین برای تسلط بر هوش مصنوعی رقابت می‌کنند، اروپای راکد برای بازپس‌گیری جایگاه خود در مرزهای فناوری دست‌وپا می‌زند.
 فیلیپ آگیون و سایمون جانسون| شوک‌های ژئوپلیتیک چند سال گذشته، به‌ویژه تهاجم روسیه به اوکراین و حملات دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا به نظم پس از جنگ، آسیب‌پذیری‌های اقتصادی و استراتژیک اروپا را به وضوح عیان کرده است. اما این مسابقه برای اثبات برتری در هوش مصنوعی میان ایالات متحده و چین است که عقب‌ماندگی اروپا در نوآوری و کاهش رقابت‌پذیری آن را غیرقابل‌چشم‌پوشی کرده است.
در چنین شرایطی، سایمون جانسون نوبلیست اقتصاد از دانشگاه MIT با همکار اقتصاددان خود و برنده جایزه نوبل، فیلیپ آگیون، به گفت‌وگو نشست تا مشکلات اروپا و نحوه احیای پویایی آن را بررسی کند. گفت‌وگوی آنها به هزینه‌های مقررات بیش از حد، نقش تخریب خلاق در تقویت رقابت و دلایل دور نگه داشتن هوش مصنوعی از کلاس‌های درس می‌پردازد. این گفت‌وگو در دو شماره در «دنیای اقتصاد» منتشر می‌شود.
سایمون جانسون: بیایید با مشهورترین دستاورد شما در علم اقتصاد، یعنی نظریه «تخریب خلاق» (Creative Destruction) شروع کنیم. آیا می‌توانید آن را به زبان غیرتخصصی توضیح دهید؟
فیلیپ آگیون: اصطلاح «تخریب خلاق» را جوزف شومپیتر برای توصیف فرآیندی ابداع کرد که در آن فناوری‌های جدید جایگزین فناوری‌های قدیمی می‌شوند. اما زمانی که من دانشجو بودم، هیچ مدل رشدی وجود نداشت که تخریب خلاق را در خود جای داده باشد، بنابراین من و پیتر هویت یکی از این مدل‌ها را توسعه دادیم. ایده اصلی این بود که رشد اقتصادی توسط نسل‌های متوالی از کارآفرینان بااستعداد هدایت می‌شود که شرکت‌ها را خلق کرده و آنها را گسترش می‌دهند.
نوآوری یک فرآیند تراکمی و انباشتی است. شما روی شانه‌های کسانی می‌ایستید که قبل از شما آمده‌اند. در قلب این فرآیند یک تنش اساسی وجود دارد: شما برای ایجاد انگیزه جهت سرمایه‌گذاری در تحقیق و توسعه (R&D) به رانت‌های نوآوری (سودآوری ناشی از انحصار موقت نوآوری) نیاز دارید، اما نوآورانِ دیروز اغلب تلاش می‌کنند از قدرت بازار خود برای مسدود کردن مسیر تازه‌واردانی استفاده کنند که ممکن است آنها را دستخوش تخریب خلاق کنند. بنابراین، جوامع باید تعادلی میان بسترسازی برای شکوفایی استعدادها و این اطمینان ایجاد کنند که شرکت‌های موفقِ امروز به موانعی برای نسل بعدی نوآوران تبدیل نشوند.
از پیشگام تا عقب‌مانده
این موضوع ما را مستقیما به محور اصلی این گفت‌وگو می‌رساند: احیای پویایی اروپا. از نظر شما، اقتصاد اروپا بیمار است، یا حداقل با چالش‌های بزرگی روبه‌روست.
من نمی‌گویم «بیمار» است. اروپا در آستانه یک بحران بزرگ قرار ندارد. بلکه خطر اصلی، یک دوره طولانی از رکود یا رشد کند و ملایم است. بین سال‌های ۱۹۴۵ تا اواخر دهه ۱۹۸۰، سرانه تولید ناخالص داخلی در منطقه یوروی فعلی در حال رسیدن به سطح ایالات متحده بود. بخش عمده‌ای از آن رشد ناشی از بازسازی ذخایر سرمایه‌ای اروپا بود که در طول جنگ جهانی دوم ویران شده بود و بخش دیگر ناشی از همگام شدن با دومین انقلاب صنعتی که ایالات متحده را در اوایل قرن بیستم متحول کرده بود.
اما اروپا نتوانست گذار از «رشدِ بر پایه جبران عقب‌ماندگی» (Catch-up Growth) به «نوآوری در لبه مرزهای دانش» (Frontier Innovation) را رقم بزند. به‌ویژه، این قاره نتوانست از انقلاب فناوری اطلاعات (IT) بهره ببرد؛ زیرا فاقد نهادهایی است که از نوآورانِ در لبه مرز فناوری حمایت کنند. در عوض، درحالی‌که اروپا در سطح فناوری‌های متوسط و نوآوری‌های تدریجی و گام‌به‌گام درجا زده است، ایالات متحده و اکنون چین به سمت نوآوری‌های بنیادین و پیشرو حرکت کرده‌اند. اساسا مشکل اروپا همین است.
هر زمان که به فرانسه سفر می‌کنم، تحت‌تاثیر فناوری و زیرساخت‌های شما قرار می‌گیرم. به عنوان مثال، قطارهای سریع‌السیر فوق‌العاده هستند. ما در آمریکا چنین چیزی نداریم. و بعد مساله انرژی هسته‌ای مطرح است. انرژی هسته‌ای پس از جنگ جهانی دوم نویدبخش آینده‌ای بزرگ بود، اما بیشتر کشورها در نهایت نتوانستند آن را به یک گزینه تجاری و بادوام تبدیل کنند. فرانسه در اینجا یک استثنای برجسته است. شما به انقلاب فناوری اطلاعات اشاره کردید. من خیلی خوب به یاد دارم که چگونه دوستی در پاریس در سال۱۹۹۰ یا ۱۹۹۱ دستگاه مینی‌تل (Minitel) خود را به من نشان داد. در آن زمان، مینی‌تل اساسا یک راهنمای مشاغل و خدمات در منطقه پاریس بود، اما اگر به گذشته نگاه کنیم، این نخستین مرتبه‌ای بود که من چیزی شبیه به اینترنت را می‌دیدم. با اینکه نکته شما را درباره چالش‌های اروپا برای تبدیل شدن به نوآور لبه مرز فناوری پس از اواسط دهه ۱۹۸۰ را درک می‌کنم، سوال من این است: دقیقا اصطکاک‌ها کجا بودند؟ چرا مینی‌تل به اینترنت تکامل نیافت؟ و چرا فرانسه نتوانست به رهبر نوآوری‌های بنیادین تبدیل شود؟
شما کاملا درست می‌گویید و چقدر منصفانه به نقاط قوت فرانسه اشاره کردید. وقتی صحبت از فناوری حمل‌ونقل می‌شود، چه قطارهای سریع‌السیر و چه حتی ایرباس، فرانسه و اروپا به موفقیت‌های چشم‌گیری دست یافته‌اند.
و همین امر در مورد انرژی هسته‌ای نیز صدق می‌کند. فرانسه به‌طور خاص، پیش از اینکه فشارهای سیاسی از سوی احزاب سبز، ما را مجبور به عقب‌نشینی کند، پیشگام انرژی هسته‌ای بود. با این حال، اکنون فرانسه در حال بازسازی این بخش است. فرانسه همچنین در بیوتکنولوژی (زیست‌فناوری) پیشگام بود. به عنوان مثال، پایه‌های فناوری mRNA در انستیتو پاستور توسعه یافت.
اروپا هنوز در تحقیقات پایه بسیار قوی است. با وجود کمبود شدید بودجه، هنوز ۲۵ درصد از استنادات علمی زیربنای پتنت‌های (حق اختراعات) بنیادین در سراسر جهان به اروپا تعلق دارد. با این حال، این تحقیقات در اروپا به نوآوری‌های بنیادین و تجاری تبدیل نمی‌شوند.
گزارش سال۲۰۲۴ ماریو دراگی {اقتصاددان، نخست‌وزیر سابق ایتالیا، رئیس سابق بانک مرکزی اروپا و بانک ایتالیا} درباره رقابت‌پذیری اروپا، همراه با گزارش‌های دیگری که من در آنها نقش داشته‌ام، همگی یک سوال را مطرح می‌کنند: چرا ما دائما در تبدیل آن دستاوردهای پژوهشی به نوآوری‌های بنیادین و کاربردی شکست می‌خوریم؟
توقف تخریب خلاق در بروکسل
من اخیرا مدتی را در موزه کارناواله در پاریس گذراندم و آنچه واقعا مرا شگفت‌زده کرد این بود که فرانسه در دوران جمهوری سوم چقدر نوآور بود. بسیاری از ساختارهای قدیمی، مراکز قدرت و الیگارشی‌های مرتبط با ناپلئون سوم از بین رفتند و افراد جدید، ایده‌های جدید و نهادهای نوین ظهور کردند.این یک نمونه کامل از تخریب خلاق به نظر می‌رسد. متروی پاریس در مرز فناوری زمان خود بود و فرانسه در اوایل قرن بیستم یک قدرت علمی به شمار می‌رفت. ایالات متحده قبل از سال ۱۹۴۰ جوایز نوبل نسبتا کمی را برنده شده بود. رهبران علمی، بدون شک آلمان، فرانسه و بریتانیا بودند و احتمالا به همین رتبه‌بندی هم بودند. بنابراین، فرانسه سنت دیرینه‌ای در نوآوری دارد. اما به نوعی نتوانسته است به طور کامل به دوران مدرن متصل شود.
حق با شماست. ما فاقد ابزارهای لازم برای تبدیل شدن به نوآوران واقعی در لبه مرز فناوری هستیم. گاهی اوقات وقتی در گذشته بزرگ بوده‌اید، این اتفاق می‌افتد: به افتخارات خود تکیه می‌کنید و با دستاوردهای گذشته‌تان زندگی می‌کنید. این همان اتفاقی است که برای ما افتاد. البته استثناهایی هم وجود دارد، مثل صنایع هوافضا، دفاعی و تا حدی انرژی هسته‌ای. اما ما اجازه دادیم در طول ۴۰ سال گذشته صنایع بسیار زیادی از فرانسه خارج شوند.
یک تفاوت مهم بین امروز و اوایل قرن بیستم این است که در آن زمان کمیسیون اروپا وجود نداشت. نمی‌خواهم به کمیسیون اروپا حمله کنم، اما این نهاد اغلب مانع نوآوری شده و آن را خفه کرده است.
اروپای پس از جنگ برای این طراحی شده بود که تضمین کند فرانسه و آلمان دیگر هرگز با یکدیگر وارد جنگ نخواهند شد. ایده این بود که قوانین ما را مجبور کنند به جای جنگیدن، به یکدیگر وابسته باشیم. بنابراین، نهادهای اروپایی برای کمک به زندگی مسالمت‌آمیز ما ایجاد شدند، نه برای اینکه از ما نوآور بسازند.
البته ما به قوانین نیاز داریم. اما اکنون قوانینِ بیش از حد زیادی داریم. از دهه ۱۹۸۰، حکمرانی اقتصادی در اروپا بر اساس رویکردی شکل گرفته است که محدودیت‌های سختی را بر کشورهای عضو اعمال می‌کند. به عنوان مثال، کسری بودجه نباید از ۳ درصد تولید ناخالص داخلی فراتر رود، بدون توجه به اینکه آیا این هزینه‌ها صرف سرمایه‌گذاری‌های رشدآفرین می‌شود یا خیر. به همین ترتیب، اروپا سیاست‌های صنعتی را به نام سیاست رقابت محدود کرد، درحالی‌که ایالات متحده و چین راه‌هایی برای آشتی دادن این دو پیدا کرده‌اند.
در نتیجه، قوانین اروپایی توانایی کشورهای عضو، از جمله فرانسه، را برای حرکت به سمت نوآوری‌های بنیادین و پیشرو (High-tech) محدود کرده است. نهادهای اتحادیه اروپا در بروکسل کارهای خوب زیادی انجام می‌دهند، اما اغلب مایه دردسر و موی دماغ هستند.
این موضوع ما را به گزارش دراگی می‌رساند. دراگی اقتصاددان بسیار برجسته‌ای است، دکتری خود را از MIT گرفته و تجربه سیاستگذاری عظیمی دارد. گزارش او یک برنامه اصلاحی ارائه می‌دهد که تا حد زیادی در درون ساختارهای موجود اروپا کار می‌کند. با توجه به دیدگاه شما مبنی بر اینکه بروکسل مانع نوآوری می‌شود، اگر توصیه‌های او به طور کامل اجرا شوند، واقعا چقدر پیشرفت حاصل خواهد شد؟
منظور من این نبود که هر چیزی که از بروکسل بیرون می‌آید منفی است. به عنوان مثال، تاسیس «شورای پژوهش اروپا» (ERC) یک موفقیت فوق‌العاده بوده است. من توانستم به لطف بودجه ERC یک آزمایشگاه نوآوری در کلژ دو فرانس بسازم.
اروپا همچنین می‌تواند در لحظات بحرانی به طور موثری عمل کند. همه‌گیری کووید-۱۹ یک نمونه بارز است. مشکل این است که اروپا معمولا تنها زمانی دست به عمل می‌زند که حس اضطرار وجود داشته باشد و افول فناوری به عنوان یک وضعیت اضطراری ادراک نمی‌شود.
گزارش دراگی بسیاری از مسائل اصلی را شناسایی کرده است. اول اینکه استدلال می‌کند اروپا برای تقویت رقابت و پاداش دادن به نوآوران موفق به یک «بازار واحد واقعی» نیاز دارد و من با این موافقم. ما در حال حاضر چنین بازاری نداریم. هر کشوری مقررات خاص خود را افزون بر مقررات اتحادیه اروپا دارد. در اروپا به این پدیده Gold Plating{به معنای طلاکاری مقررات است و در اینجا اصطلاحا به مقررات‌گذاری مضاعف گفته می‌شود} می‌گویند. ما همچنین فاقد یک اتحادیه واقعی برای بازارهای سرمایه هستیم.
دوم، ما بودجه بلندمدت کافی برای تحقیقات نداریم. شورای تحقیقات اروپا عالی است، اما کمک‌های مالی آن معمولا پنج‌ساله است؛ ما به گرنت‌های ده‌ساله هم نیاز داریم. بدتر از آن، ما فاقد یک اکوسیستم مالی هستیم که خطرپذیری را تشویق کند: سرمایه‌گذاری خطرپذیر نقش بسیار کوچک‌تری نسبت به ایالات متحده ایفا می‌کند و شرکت‌های بیمه و صندوق‌های بازنشستگی نیز به همین ترتیب.
سوم، هیچ معادل اروپایی برای «سازمان پروژه‌های پژوهشی پیشرفته دفاعی» (DARPA) یا همتایان آن در حوزه‌هایی مانند بیوتکنولوژی، انرژی و زیرساخت وجود ندارد. این سازمان‌ها شکلی از تشویق رقابت در دل سیاست صنعتی را به نمایش می‌گذارند. با این حال، در اروپا، سیاست رقابتی اغلب هرگونه شکلی از سیاست صنعتی را از پیش منتفی و ممنوع کرده است.
این همان اکوسیستمی است که ما کم داریم. سوال این است که آیا اروپا می‌تواند چنین اکوسیستمی را در میان ۲۷ کشور عضو ایجاد کند یا خیر. دیدگاه خود من این است که امیدوارکننده‌ترین رویکرد، یک «ائتلاف کشورهای داوطلب همکاری» (Coalition of the Willing) است که در آن آلمان و فرانسه با هر کشور دیگری که مایل به پیوستن باشد، همکاری کنند. من بریتانیا را هم اضافه می‌کنم، چرا که سرمایه‌گذاران نهادی قدرتمند و تخصص مالی بالایی را با خود به میدان می‌آورد.
ترس اروپا از شکست
ائتلافی از کشورهای مشتاق برای من بسیار منطقی به نظر می‌رسد، اما اجازه دهید چشم‌انداز متفاوتی را مطرح کنم. در سفر اخیرم به پاریس، کسی به من گفت که بخشی از مشکل این است که افراد ثروتمند در جاهایی مانند مونیخ در استارت‌آپ‌ها سرمایه‌گذاری نمی‌کنند. در عوض، آنها در بخش املاک، مد یا سایر صنایع تثبیت‌شده سرمایه‌گذاری می‌کنند.پذیرفتنی است که من عمدتا با چهره‌های برجسته صنعت صحبت می‌کردم، اما این سوال را ایجاد می‌کند: اروپایی‌های ثروتمند واقعا مایل به پذیرش چه نوع ریسکی هستند؟ در ایالات متحده، ثروتمندان برای سرمایه‌گذاری در استارت‌آپ‌ها روی سر و کول هم می‌زنند. گاهی اوقات زیاده‌روی می‌کنند، اما فرهنگ قوی برای حمایت از کسب‌وکارهای نوپا وجود دارد. به نظر می‌رسد اروپا فاقد چنین فرهنگی است. آیا به نظر شما این نقد منصفانه‌ای است؟
واقعیت بزرگی در این حرف نهفته است. از نظر فرهنگی، ما ریسک‌پذیری را به اندازه کافی تشویق نمی‌کنیم. در فرانسه، حداقل زمانی که من بزرگ می‌شدم، به ما یاد ندادند که شکست خوردن مایه شرمساری نیست. اگر شکست می‌خوردی، مسخره می‌شدی و کلاه بوقی حماقت سرت می‌گذاشتند!
من فکر نمی‌کنم بدون پذیرش و حتی تشویق شکست، بتوان نوآوری بنیادین داشت. در ایالات متحده، فرهنگی وجود دارد که می‌گوید: اگر شکست خوردی، دوباره تلاش کن؛ این بار بهتر شکست بخور. این چیز خوبی است. اروپا به اندازه کافی از این فرهنگ بهره‌مند نیست و این تا حدودی ریشه فرهنگی دارد.
کمیسیون ملی اطلاعات و آزادی‌های فرانسه(CNIL) را در نظر بگیرید. من نمی‌گویم ما نباید از حریم خصوصی افراد محافظت کنیم؛ البته که باید این کار را بکنیم. اما به نام حفاظت،CNIL موانع نظارتی و قانونی بیش از حدی برای استارت‌آپ‌ها و شرکت‌های سرمایه‌گذاری خطرپذیر ایجاد کرده و مانع نوآوری شده است. من سه هفته پیش با چند سرمایه‌گذار خطرپذیر در سیلیکون‌ولی ملاقات کردم و آنها به من گفتند که بسیار خوشحال خواهند شد اگر در فرانسه سرمایه‌گذاری کنند، اما بوروکراسی و کاغذبازی اداری در آنجا بیش از حد زیاد است.
برای تغییر رفتار، باید نهادها را تغییر داد. اما حتی وقتی استارت‌آپ‌هایی داریم، آنها به دلیل کمبود سرمایه خطرپذیر و سرمایه‌گذاران نهادی نمی‌توانند رشد کنند. اگر نوآوری بنیادین بیشتری می‌خواهیم، باید در هر دو جبهه کار کنیم.
یکی از ابعاد تفکر شما که برای من بسیار جالب است، حمایت شما از مدل «انعطاف‌پذیری توام با امنیت» (Flexicurity) دانمارک است. شما بر لزوم پویایی در بخش تجاری، برای ریزش و جابه‌جایی بیشتر و تخریب خلاق، تاکید می‌کنید، اما در عین حال بر لزوم حمایت از کارگران در طول دوره‌های گذارِ پس از آن نیز اصرار دارید.
نکته فوق‌العاده مهم در مورد مدل امنیت انعطاف‌پذیر دانمارک این است که وقتی کسی کار خود را از دست می‌دهد، تا دو سال ۹۰ درصد حقوق قبلی خود را (تا سقف درآمدی مشخصی) دریافت می‌کند. این مدل به شرکت‌ها اجازه می‌دهد تا کارکنان را به نسبت، راحت استخدام و اخراج کنند؛ این بخشِ انعطاف‌پذیری است. درحالی‌که برای کارگران، بیمه درآمد، بازآموزی و کمک برای پیدا کردن شغل جدید فراهم می‌کند.
همکار من، الکساندرا رولت، تاثیرات بیکار شدن بر سلامت افراد را در دانمارک مطالعه کرد و دریافت که از دست دادن شغل، برخلاف ایالات متحده و بسیاری از کشورهای دیگر، اساسا هیچ تاثیر منفی بر سلامت فرد ندارد.
من معتقدم همه کشورها باید چنین سیستمی داشته باشند، به‌ویژه در عصر هوش مصنوعی. اما این مدل زمانی بهترین کارآیی را دارد که توسط یک سیستم آموزشی خوب پشتیبانی شود که به مردم یاد می‌دهد چگونه یاد بگیرند. ما به مدرسه‌هایی بدون هوش مصنوعی نیاز داریم که در آنها دانش‌آموزان خواندن، نوشتن، تمرکز روی یک کتاب از ابتدا تا انتها و انجام محاسبات را به تنهایی یاد بگیرند. این مهارت‌ها مهم هستند چون به مردم یاد می‌دهند چگونه خود را با شرایط وفق دهند. اگر می‌خواهیم از قدرت هوش مصنوعی بهره ببریم و اثرات منفی آن را محدود کنیم، به یک سیستم آموزشی قوی و یک سیستم امنیت انعطاف‌پذیر قدرتمند نیاز داریم.
سیاست شومپیتری
از نظر شما، شرکت‌های مسلط و جاافتاده زمانی که بیش از حد ریشه‌دار و متنفذ می‌شوند به یک مشکل تبدیل می‌گردند، به‌ویژه اگر در استارت‌آپ‌ها سرمایه‌گذاری نکنند. این موضوع این سوال را ایجاد می‌کند: وضعیت مالیات چطور باید باشد؟ من علاقه کمتری به مالیات گرفتن از افرادی دارم که در حال راه‌اندازی شرکت‌های جدید هستند، پس بیایید روی‌میلیاردرهای تثبیت‌شده تمرکز کنیم. آیا باید مالیاتی بر ثروت‌های انباشته بزرگ وجود داشته باشد تا شاید بار مالیاتی واقعی آنها به آنچه حقوق‌بگیران با درآمد بالا با آن مواجه هستند نزدیک‌تر شود؟ و سپس، به جای بازتوزیعِ صرفِ آن پول، کشورها می‌توانند از آن برای تامین مالی یک دارپای اروپایی و پیشبرد سیاست‌های صنعتی مکملِ رقابت در بازار استفاده کنند.به عبارت دیگر، اگر صاحبان سرمایه جاافتاده و ثروتمند به اندازه کافی سرمایه‌گذاری نمی‌کنند، آیا دولت‌ها باید بخشی از این ثروت را مشمول مالیات کرده و آن را به سمت نوآوری هدایت کنند؟
من هم مثل شما موافق مالیات بر ثروت محقق‌نشده (Unrealized Wealth) نیستم. اگر شما در حال ساختن یک استارت‌آپ هستید که‌میلیاردها دلار ارزش‌گذاری شده اما جریان نقدی کمی دارد یا اصلا ندارد، ایده خوبی نیست که از آن ثروت به گونه‌ای مالیات بگیرید که گویی نقد شده است، زیرا انجام این کار مانع رشد «یونیکورن‌های» (شرکت‌های نوپای بالای یک‌میلیارد دلار) بالقوه خواهد شد.
با این حال، من با این ایده که‌میلیاردرها باید مشارکت بیشتری داشته باشند مخالف نیستم. سه هفته پیش در یک ضیافت شام در سیلیکون‌ولی ملاقات بسیار جالبی با چند سرمایه‌گذار خطرپذیر داشتم. آنها به من گفتند: «ما‌میلیاردر هستیم، اما فکر نمی‌کنیم درست باشد که فرزندانمان به طور خودکار‌میلیاردر شوند. آنها باید خودشان را ثابت کنند. آنها بهتر است تنها‌میلیون‌ها دلار ارث ببرند، نه‌میلیاردها دلار.» آنها چندان چپ‌گرا نبودند، اما حتی آنها هم احساس می‌کردند که مشکلی در سیستم فعلی وجود دارد.
بنابراین، چه باید کرد؟ یک گزینه، تشویق به ایجاد بنیادهای خیریه و بشردوستانه است، در راستای کاری که بیل گیتس انجام داده است. یا اینکه به‌میلیاردرها فرصت داده شود تا اگر می‌خواهند از مالیات بر ارثِ سنگین‌تر فرار کنند، نهادهای دولتی موجود، به‌ویژه در بخش آموزش یا بهداشت را تامین مالی کنند. من به ایده شما و رویکردهای دیگر علاقه دارم، مانند ایده چارلز فرگوسن مبنی بر استفاده از ثروت‌های بزرگ برای کمک به تامین مالی شهریه دانشگاه‌ها و سایر برنامه‌های عمومی. فکر می‌کنم اینها ایده‌های خلاقانه‌ای هستند و باید آنها را جدی بگیریم.
آیا باید به تخریب خلاق به عنوان ابزاری نگاه کنیم که نه تنها در اقتصاد، بلکه در سیاست نیز نقش مهمی ایفا می‌کند؟ آیا این احتمال وجود دارد که سیستم‌های سیاسی نیز تحت سلطه نیروهای جاافتاده مستقر در قدرت قرار گیرند که سعی می‌کنند از ورود افراد جدید جلوگیری کنند؟
جالب است که این را می‌گویید، زیرا من با آلبرتو آلسینا و فرانچسکو تربی روی نهادهای سیاسی کارهایی انجام دادم که دقیقا درباره پیاده‌کردن ایده‌های شومپیتری در حوزه سیاست بود.
مبادلات و تعارض‌های اصلی (Trade-offs) بسیار شبیه به همان چیزهایی است که در اقتصاد می‌بینیم. شما می‌خواهید به نوآوران پاداش دهید، اما در عین حال نمی‌خواهید آنها از موقعیت مستقر خود برای جلوگیری از نوآوری‌های آینده استفاده کنند. به همین ترتیب، شما می‌خواهید به رهبران سیاسی قدرت کافی برای حکمرانی موثر بدهید، درحالی‌که مطمئن شوید از آن قدرت علیه اقلیت‌ها سوءاستفاده نمی‌کنند.
به عنوان مثال، اگر صرفا بر قاعده اکثریت تکیه کنید، دولت‌ها می‌توانند ناپایدار شوند. اما اگر برای هر کاری نیز به اکثریت مطلق نیاز داشته باشید، هیچ کاری پیش نمی‌رود. یک موازنه اساسی وجود دارد: قوه مجریه باید بتواند عمل کند، اما شما به تضمین‌ها و اهرم‌های حفاظتی نیز برای حمایت از اقلیت‌ها و حفظ امکان چرخش قدرت نیاز دارید.
ترجمه کیوان حسین‌وند


نظرات شما