کرمان رصد - فارس / او را «چهره پنهان جبهه مقاومت» مینامیدند؛ مردی که بیش از سه دهه در سوریه و لبنان ماند، بیآنکه نامش بر سر زبانها بیفتد، اما بخش مهمی از پشتیبانی و لجستیک مقاومت را پیش برد.
سیدرضی موسوی، یار دیرین حاجقاسم، سالها در کنار فرمانده نیروی قدس برای پشتیبانی از جبهه مقاومت تلاش کرد و سرانجام چهارم دیماه ۱۴۰۲ در زینبیه دمشق به شهادت رسید؛ مردی که گفته بود حاجقاسم به او وعده شهادت داده است.
بعضی آدمها برای دیدهشدن ساخته نشدهاند؛ ساخته شدهاند تا «کار» بماند. سیدرضی موسوی از همان جنس بود؛ مردی که ۳۵ سال در سوریه و لبنان زندگی کرد، در دل خطر نفس کشید و بیآنکه نامش بر سر زبانها بیفتد، یکی از ستونهای پشتیبانی جبهه مقاومت را در منطقه بنا کرد.
حاجقاسم سلیمانی درباره نقش او گفته بود: «سیدرضی، نقش بیبدیل در پشتیبانی از نیروهای جبهه مقاومت دارد.» در روایتی دیگر از حاجقاسم نیز سیدرضی «مغز متفکر جابهجایی تجهیزات از دمشق به انبارهای مهمات در سوریه و حزبالله لبنان» معرفی شده است.اما سیدرضی تا سالها برای افکار عمومی چهرهای ناشناخته بود؛ مردی که کارش در سایه انجام و نتیجهاش در میدان دیده میشد.
از چاشم سمنان تا دل جبهه مقاومت
سیدرضی موسوی سال ۱۳۴۲ در روستای چاشم، از توابع مهدیشهر سمنان، در خانوادهای مذهبی به دنیا آمد. جوانی او با کار در اداره راه و ترابری زنجان و ادامه حرفه پدری گذشت، اما انقلاب و پس از آن جنگ، مسیر زندگیش را تغییر داد.
در جوانی به سپاه زنجان پیوست و با آغاز جنگ راهی جبهه شد. سال ۱۳۶۳ به لبنان اعزام شد و تا سال ۱۳۷۳ در آنجا ماند؛ سالهایی که تجربه حضورش در جبهه مقاومت را شکل داد.در لبنان، دوستان حزبالله از او خواستند بماند. مسئولان نیز همین درخواست را داشتند، اما سیدرضی گفته بود بخاطر مادرش باید به ایران برگردد. بازگشت اتفاق افتاد، اما کوتاه بود.
مأموریتی که قرار بود فقط ۶ ماه باشد
در دهه ۷۰، مسیر زندگی سیدرضی با حاجقاسم پیوند خورد. به روایت همسر شهید، یکی از دوستان مشترک از ویژگیهای اخلاقی و کاری سیدرضی برای حاجقاسم گفت و فرمانده نیروی قدس که تواناییهای او را شناخته بود، خواست برای مدتی کوتاه به این نیرو ملحق شود.قرار بود مأموریت فقط ۶ ماه باشد؛ اما شش ماه، سالها شد.
سیدرضی همراه خانواده راهی لبنان شد و مأموریتی که قرار بود موقت باشد، تا شهادتش ادامه پیدا کرد. همسرش بعدها این مسیر را اینگونه روایت کرد: «۶ ماه شد تا سال ۱۴۰۲.»همین مأموریت کوتاه، مسیر زندگی سیدرضی را برای همیشه تغییر داد و او را به یکی از نیروهای مورد اعتماد حاجقاسم تبدیل کرد.
سردار حسین پلارک، رئیس ستاد پشتیبانی از جبهه مقاومت، از او به عنوان پیشکسوت برونمرزی یاد کرده و بر نقش او در هماهنگی امور و علاقه خاص حاجقاسم به وی تأکید کرده است.
مردی که در سایه کار میکرد
سیدرضی فرماندهی نبود که نامش در صدر اخبار عملیاتها قرار بگیرد. مأموریت او جای دیگری بود؛ پشتیبانی، لجستیک، هماهنگی، انتقال تجهیزات و ساختن مسیرهایی که نیروهای حاضر در میدان برای ادامه کار به آنها نیاز داشتند.
پشتیبانی، معنای گستردهای داشت، اما در قلب این مأموریت، تأمین و جابهجایی نیازهای لجستیکی قرار گرفته بود؛ از تجهیزات و امکانات گرفته تا هماهنگی مسیرهای انتقال و ایجاد ظرفیتهایی که امکان ادامه فعالیت نیروهای مقاومت را فراهم میکرد.
سیدرضی سالها ستون اصلی این بخش از پشتیبانی در سوریه و لبنان بود.جنگ فقط خط مقدم نبود. پشت هر نیرو، تجهیزات و قرارگاه، شبکهای از هماهنگی و پشتیبانی قرار داشت و سیدرضی سالها در همین نقطه ایستاد.
همرزمانش روایت کردهاند که او میتوانست از هزاران کیلومتر دورتر نیازها را پیگیری کند، با مسئولان سوری و لبنانی ارتباط بگیرد، مسیرهای انتقال را هماهنگ کند و برای ایجاد ظرفیتهای پشتیبانی دست به کار شود.یکی از همرزمانش روایت کرده است که برای استقرار یک قرارگاه در شمال سوریه، ساعت ۱۰ شب نیازها اعلام شد و صبح روز بعد تیم رسید؛ تجهیزات نیز از ساعت ۶:۳۰ آماده بود.
برای سیدرضی، ساعت اداری معنایی نداشت؛ مأموریت باید انجام میشد. همین روحیه، تجربه و ارتباطات گسترده، او را به چهرهای اثرگذار در پشتیبانی جبهه مقاومت تبدیل کرده بود.
از انتقال ضریح تا ساختن مسیرهای پشتیبانی
یکی از مأموریتهای سیدرضی، بازسازی و تعویض ضریح حضرت رقیه(س) و انتقال ضریح جدید به سوریه بود؛ مأموریتی که در شرایط دشوار و همزمان با بمباران فرودگاه دمشق توسط رژیم صهیونیستی انجام شد.این مأموریت فقط یک جابهجایی نبود؛ نمونهای از همان کاری بود که سیدرضی سالها انجام میداد؛ هماهنگکردن، انتقالدادن و رساندن یک نیاز به مقصد، حتی در شرایطی که مسیر سادهای پیش رو نبود.
همرزمانش از نقش او در حوزههای مختلف پشتیبانی و لجستیک روایت کردهاند؛ از هماهنگی امور تا تأمین بخشی از نیازها در همان منطقه.در کتاب «پاجیروی سفید» نیز از سیدرضی با عنوانهایی همچون «معمار لجستیک مویرگی» و «مرد سایهها» یاد شده است؛ تعابیری که به مأموریتهای گسترده او در پشت صحنه جبهه مقاومت اشاره دارد.
سیدرضی و حاجقاسم؛ اعتماد در میدان
رابطه سیدرضی و حاجقاسم فقط یک ارتباط اداری و تشکیلاتی نبود. حاجقاسم سالها او را میشناخت و به تواناییهایش اعتماد داشت.همرزمانش گفتهاند اگر قرار باشد از نیروهای خاص و مورد اعتماد حاجقاسم نام برده شود، سیدرضی یکی از آنها بود. این اعتماد نیز فقط در حرف باقی نمیماند و خودش را در مأموریتها نشان میداد.در یکی از روایتها آمده است که وقتی نظر حاجقاسم درباره میزان یا نوع پشتیبانی منتقل میشد، سیدرضی بدون معطلی وارد عمل میشد. اعتماد، در این رابطه، یک واژه نبود؛ بخشی از شیوه کار آنها بود.
مأموریتی که یک خاطره تلخ ساخت
یکی از خاطرات ماندگار سیدرضی به شهید مصطفی بدرالدین، معروف به «سید ذوالفقار»، بازمیگردد.سیدرضی میخواست نزد بدرالدین بماند و سه بار از حاجقاسم خواست اجازه این کار را به او بدهد.
خودش گفته بود: «ذوالفقار اینجا تنهاست، بگذارید بمانم.»حتی هنگام سوار شدن دوباره گفت که سید ذوالفقار ناراحت میشود، اما حاجقاسم پاسخ داده بود: «نه، شما باید با من بیایید.»آنها رفتند. مدتی بعد محل حضور بدرالدین هدف قرار گرفت و او به شهادت رسید.سیدرضی بعدها با بغض از آن لحظه یاد کرد و گفت، جمله و صدای حاجقاسم همچنان در گوشش مانده است؛ خاطرهای که سالها با او ماند.
مشکیِ یک انتظار
سیدرضی سالها در معرض خطر بود و به گفته همرزمانش، چند بار تلاش برای ترور او صورت گرفت و این تلاشها تا رسیدن به حمله نهایی ادامه یافت؛ حملهای که سومین تلاش برای حذف او عنوان شده است.در روایتهایی از جایگاه سیدرضی، او به عنوان یکی از چهرههای اصلی جابهجایی تجهیزات معرفی شده بود؛ نقشی که اهمیت او را در شبکه پشتیبانی و لجستیکی جبهه مقاومت نشان میداد و نامش را در فهرست اهداف دشمن قرار داد.
پس از شهادت حاجقاسم، دلتنگی سیدرضی بیشتر شد. به روایت دختر حاجقاسم، او بسیار دلتنگ بود و باور داشت سرانجام به آرزویش خواهد رسید.خودش گفته بود: «مشکی پوشیدن را ترک نکردم چون حاج قاسم به من وعده شهادت داده بود.»برای سیدرضی، مشکی فقط نشانه عزا نبود؛ یادآور وعدهای بود که از فرمانده دیرینش شنیده بود و آن وعده، خیلی زود به حقیقت پیوست.
آخرین مأموریت در سایه موشکها
چهارم دیماه ۱۴۰۲، حدود ساعت ۱۶ به وقت تهران، آخرین مأموریت سیدرضی موسوی رقم خورد؛ مأموریتی که دیگر بازگشتی نداشت.سه موشک از آسمان جولان اشغالی به منطقه زینبیه دمشق اصابت کرد و محل حضور سیدرضی را هدف گرفت. او هنگام بازگشت از یکی از مأموریتهای کاری و در مسیر بازگشت به محل استقرار، هدف این حمله قرار گرفت و به شهادت رسید.
روابط عمومی کل سپاه، سیدرضی موسوی را مستشار نظامی باسابقه سپاه در سوریه، همرزم حاجقاسم و مسئول پشتیبانی جبهه مقاومت در سوریه معرفی کرد.مرد سایهها حالا دیگر نامی آشنا شده بود.رهبر معظم انقلاب پس از نماز بر پیکر او گفتند: «خوشا بحالش، یک عمر زحمت و تلاش، آخرش هم جایزه شهادت پروردگار عالم!»مسیر سیدرضی از چاشم آغاز شده بود؛ از دفاع مقدس گذشت، به لبنان رسید و نزدیک سه دهه در سوریه و جبهه مقاومت ادامه پیدا کرد.
راوی حاجقاسم، همسفر حاجقاسم
سیدرضی چهار سال پس از حاجقاسم به شهادت رسید؛ چهار سالی که بدون فرمانده دیرینش گذشت.او در مستند «۷۲ ساعت» درباره حاجقاسم نیز روایتهایی داشت؛ راویای که درباره فرماندهاش سخن میگفت و از سالها همراهی و شناخت او روایت میکرد، اما چند سال بعد، خودش به همان کاروان پیوست.پس از شهادت سیدرضی، تصاویر او در کنار حاجقاسم بیشتر دیده شد؛ دو مرد در یک قاب، با پشتوانه سالها مأموریت، سفر، خطر، پشتیبانی و اعتماد. مأموریتی که قرار بود شش ماه باشد، نزدیک سه دهه طول کشید.
کربلایی که ناتمام ماند
در روایت مهنازالسادات عمادی، همسر شهید، قرار بود دهم دیماه همراه سیدرضی راهی کربلا شوند؛ سفری که هیچگاه آغاز نشد.سیدرضی چهارم دیماه به شهادت رسید و چند روز بعد، همسرش به جای همسفرشدن با او در مسیر کربلا، با تابوتش همسفر شد.گاهی فاصله میان یک قرار و یک وداع، فقط چند روز است؛ اما همان چند روز میتواند تمام معنای یک زندگی را عوض کند.
وعدهای که حاجقاسم داده بود
شاید قصه سیدرضی و حاجقاسم را بتوان در همان نقطهای دید که یک مأموریت کوتاه، به مسیری چند دههای تبدیل شد؛ حاجقاسم توانایی او را شناخت، اعتماد کرد و سیدرضی سالها در همان مسیر ماند.او سالها برای رساندن دیگران به میدان مسیر ساخت؛ نیازها را پیگیری کرد، راههای پشتیبانی را هماهنگ کرد و در جایی ایستاد که کمتر دوربینها به آن میرسیدند. سیدرضی در سایه ماند تا کار دیده شود.
حرف آخر ...
سیدرضی سالها در سایه ماند؛ نه برای آنکه دیده نشود، بلکه برای آنکه کاری که بر عهده داشت دیده شود. مأموریتی که قرار بود شش ماه طول بکشد، نزدیک سه دهه ادامه پیدا کرد و مردی را از چاشم به قلب جبهه مقاومت رساند.چهارم دیماه ۱۴۰۲، موشکها به زینبیه رسیدند و انتظار سیدرضی برای وعدهای که حاجقاسم به او داده بود، پایان یافت.او چهار سال بعد از فرماندهش رفت؛ در امتداد همان راهی که سالها پیش با یک مأموریت ششماهه آغاز شده بود.
مأموریتی که حاجقاسم برای شش ماه سپرد، نزدیک سه دهه طول کشید و آخرین بار، سیدرضی دیگر برای رساندن کسی به میدان نرفت. خودش، مسافر آخر همان مسیری شد که سالها برای دیگران هموار کرده بود.