کرمان رصد - فارس / فقط حدود ۳۰ متر فاصله بود؛ حاجقاسم هنوز نمیدانست آدمهایی که روبهرویش ایستادهاند، نیروهای خودی نیستند. چند قدم جلوتر، رنگ لباسها و قامتها حقیقت را لو داد؛ ۵۰ تا ۶۰ سرباز عراقی درست مقابلش بودند و ناگهان فریاد زدند: «قف! قف!» لحظهای بعد، قلاویزان زیر صدای گلولهها رفت و حاجقاسم باید از حلقهای میگریخت که میتوانست او را به اسارت ببرد.
مهران، تیرماه ۱۳۶۵؛ کربلای ۱ در قلاویزان به نقطهای حساس رسیده بود. نیروهای لشکر ۴۱ ثارالله و لشکر ۲۵ کربلا در حال پیشروی بودند که حدود ساعت ۱۰ صبح، آتش توپخانه عراق ناگهان شدت گرفت و روی قلاویزان متمرکز شد. از خط مقدم خبر رسید که رزمندگان در چند نقطه، نیروهای عراقی را دور زده و به محاصره درآوردهاند.حاجقاسم برای اینکه خودش وضعیت را از نزدیک ببیند، راهی همان منطقه شد؛ تصمیمی که چند دقیقه بعد او را در موقعیتی قرار داد که فاصلهاش با اسارت، فقط حدود ۳۰ متر بود.
وقتی فرمانده، وارد حلقه دشمن شد
قلاویزان جای قدمزدن و خطا کردن نبود. منطقه با میدانهای مین، سیمهای خاردار، کانالها و مواضع کمین و ضدزره پوشیده شده بود و عمق موانع در برخی محورهای آن به بیش از ۶۰۰ متر میرسید.اما حاجقاسم در مسیر بررسی وضعیت، ناخواسته وارد یکی از نقاطی شد که نیروهای عراقی در آن به محاصره درآمده بودند.مقابلش حدود ۵۰ تا ۶۰ نفر ایستاده بودند. در نگاه اول، تصور کرد نیروهای خودیاند. چند قدم دیگر جلو رفت. حالا فاصله حدود ۳۰ متر بود.آنوقت جزئیات خودش را نشان داد؛ لباسهای سبز و قامتهای بلند که دیگر نمیشد آنها را با نیروهای خودی اشتباه گرفت. آنها عراقی بودند.
یک کلمه؛ «قف!»
نیروهای عراقی هم او را دیدند. ناگهان فریاد از میان جمعیت بلند شد:«قف! قف!» یعنی بایست!اما حاجقاسم نایستاد. در همان لحظه، تیراندازی شروع شد.گلولهها به سمت او آمدند و حاجقاسم با حرکات سریع و زیگزاگ خود را از تیررس دشمن بیرون کشید.چند ثانیه قبل، ۵۰ تا ۶۰ نیروی عراقی روبهرویش ایستاده بودند و تصور میکردند فرماندهای را در چند قدمی خود یافتهاند.حالا او از میان آتش آنها میگریخت. خودش را به نیروهای ایرانی رساند و به رزمندگان گردانهای ۱۱۴ و ۴۱۵ پیوست. اما این پایان ماجرا نبود.
فرار تمام شد؛ نوبت برگشتن بود
حاجقاسم بهمحض رسیدن به نیروهای خودی، از آن نقطه دور نشد و ماجرا را رها نکرد.دستور داد نیروها با نفربر به سمت همان منطقه بروند. صحنه در چند دقیقه عوض شد.همان نقطهای که لحظاتی قبل حاجقاسم در آن زیر آتش عراقیها گرفتار شده بود، حالا هدف نیروهای ایرانی قرار گرفته بود.چند دقیقه بعد، گزارش به فرماندهی لشکر ۴۱ رسید: رزمندگان در پشت سیمهای خاردار قلاویزان مشغول پاکسازی هستند.یعنی همان جایی که لحظاتی پیش میتوانست محل اسارت حاجقاسم باشد، حالا به صحنه پاکسازی نیروهای دشمن تبدیل شده بود.
قلاویزان؛ چند متر آنسوتر، مرز مرگ و اسارت
این ماجرا در دل عملیات کربلای ۱ اتفاق افتاد؛ عملیاتی که از ۹ تیر ۱۳۶۵ با هدف آزادسازی مهران و ارتفاعات راهبردی اطراف آن آغاز شد.قلاویزان فقط یک ارتفاع معمولی نبود. موقعیت جغرافیایی و استحکامات عراق در این منطقه، آن را به یکی از محورهای مهم عملیات تبدیل کرده بود و نیروهای عراقی برای جلوگیری از نفوذ رزمندگان، مجموعهای از موانع و مواضع دفاعی را در آن ایجاد کرده بودند.در چنین زمینی، اشتباه در مسیر فقط به معنای چند قدم دور شدن از نیروهای خودی نبود؛ ممکن بود همان چند قدم، یک فرمانده را مستقیماً در تیررس دشمن قرار دهد و برای حاجقاسم، آن روز دقیقاً همین اتفاق افتاد.
چند ثانیهای که میتوانست همهچیز را عوض کند
حاجقاسم برای بررسی وضعیت نیروهایش جلو رفته بود؛ اما ناگهان خودش به بخشی از همان صحنهای تبدیل شد که قرار بود آن را فرماندهی کند.حدود ۳۰ متر فاصله. ۵۰ تا ۶۰ نیروی عراقی. یک فریاد کوتاه: «قف!» و بعد آتش.در چنین فاصلهای، دیگر خبری از فرصت طولانی برای تصمیمگیری نیست. یک لحظه تشخیص، یک حرکت، یک تغییر مسیر میتواند مرز میان بازگشت و اسارت باشد.حاجقاسم از آن فاصله گریخت؛ اما اهمیت روایت در همین فرار خلاصه نمیشود.او چند دقیقه بعد، به جای اینکه آن نقطه را پشت سر بگذارد، نیروهای خود را به همانجا فرستاد.و گزارش بعدی، تصویر را کامل کرد؛ نیروهای ایرانی در پشت همان سیمهای خاردار، مشغول پاکسازی قلاویزان بودند.
یک «قف» که پایان ماجرا نشد
در میدان جنگ، گاهی یک کلمه میتواند معنای یک صحنه را عوض کند. «قف» برای نیروهای عراقی یعنی فرمان ایست.برای حاجقاسم اما آن روز، این کلمه پایان حرکت نبود. او ایستادنی در کار نداشت. از تیررس دشمن بیرون آمد، خود را به نیروهایش رساند و چند دقیقه بعد، همان نقطهای که میتوانست پایان راه او باشد، در مسیر عملیات نیروهای ایرانی قرار گرفت.این روایت، فقط داستان یک فرار چندمتری نیست؛ تصویری است از لحظهای که فاصله میان فرمانده و اسارت، به حدود ۳۰ متر میرسد و چند ثانیه بعد، همان فرمانده دوباره به نقطهای برمیگردد که باید درباره سرنوشت میدان تصمیم بگیرد.
حرف آخر ...
آن روز در مهران، فاصله میان شکار و شکارچی فقط چند ثانیه بود. عراقیها حاجقاسم را پیدا کرده بودند؛ اما چیزی که پیدا نکردند، فرصتی بود که فکر میکردند به دست آوردهاند.فرمان «قف!» صادر شد، اما نتیجهاش ایستادن حاجقاسم نبود؛ چند دقیقه بعد، همان نیروهایی که او را هدف گرفته بودند، در محاصره نیروهای خودش قرار گرفتند.جنگ گاهی همینقدر بیرحم است؛ دشمن ممکن است تصور کند فرمانده را در چند قدمی خود گیر انداخته، اما ناگهان بفهمد همان نقطهای که خیال میکرد محل شکار است، به محل سقوط خودش تبدیل شده است.آن روز، عراقیها حاجقاسم را تا چند قدمی اسارت رساندند؛ اما در پایان، این آنها بودند که اسیر شدند.