کرمان رصد - شهادت رئیسعلی دلواری، نماد مقاومت جنوب ایران در برابر اشغال انگلیس است. مقاومتی که از تنگستان آغاز شد و اکنون با پایداری ایرانیان در برابر سلطه طلبی آمریکا، تا تنگه هرمز امتداد یافته است.

به گزارش گروه تاریخ خبرگزاری صدا و سیما ؛ دوازدهم شهریور، بیش از آن که یادآور مقاومت مجاهدی بزرگ باشد، نمادی از انتخابی تاریخی و آگاهانه در برابر زیاده خواهی بیگانگان است؛ «مقاومت، نه سازش». در این روز رئیسعلی دلواری، خون خود را به مقاومت در برابر استعمار گره زده و در تاریخ ایران جاودانه شد.
پس از انعقاد قرارداد ۱۹۰۷ میان روسیه و انگلیس، جنوب ایران رسماً به حوزه نفوذ انگلیس تبدیل شد. با شروع جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴، موقعیت ژئوپلیتیک خلیج فارس و نواحی جنوبی ایران، سبب شد انگلیس نوار جنوبی کشور را از بندر بوشهر مورد هجوم قرار دهد. دلیران تنگستان به فرماندهی رئیسعلی دلواری با گرفتن حکم جهاد از علما، به دفاع از بوشهر پرداختند. انگلیسیها پس از دادن تلفات زیادی در این جبهه، از عراق و هند نیروهای کمکی به بوشهر اعزام کرده و دلوار را به شدت بمباران کردند. اما با سد پایداری دلیران تنگستان روبه رو شدند؛ مقاومت جانانهای که مدتها پیشروی نیروهای متجاوز انگلیسی را متوقف ساخته بود، اما سرانجام منجر به شهادت رئیسعلی در ۱۲ شهریور ۱۲۹۴ برابر با ۳ سپتامبر ۱۹۱۵ شد.
نکته قابل توجه اینکه، نیروهای انگلیس و مزدوران داخلی آنها تا لحظه شهادت رئیسعلی، قادر به شکست او و یارانش در میدان نبرد نبودند. ولی در نهایت با خیانت فردی به نام غلامحسین تنگکی، در حالی که رئیسعلی به اردوی نیروهای انگلیسی شبیخون زده بود، در محل تنگک صفر از پشت هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.
اما چرا انگلیس تا این حد برای سلطه بر خلیج فارس و نوار ساحلی ایران تلاش میکرد؟ پاسخ در اهمیت راهبردی و اقتصادی این منطقه نهفته است. در آستانه جنگ جهانی اول، خلیج فارس برای انگلیس تنها یک آبراه نبود، بلکه یک موقعیت راهبردی به شمار میرفت که تضمین کننده منافع بسیاری برای انگلیس بود. شاید بتوان منافع انگلیس در این منطقه را به این صورت خلاصه کرد: ۱- منافع تجاری – اقتصادی؛ ۲- حفظ امنیت هندوستان؛ ۳- نفت جنوب؛ ۴- موقعیت ارتباطی و ژئوپلیتیکی. نه مجموع این عوامل، بلکه هر یک از آنها به تنهایی میتوانست موجب تشویق استعمارگری مانند انگلیس برای چشمداشت و تجاوز به کشوری دیگر شود.
به عنوان نمونه، حفظ امنیت هندوستان تا اندازهای برای انگلیس مهم بود که لرد کرزن نایب السلطنه هندوستان در کتاب خود ایران و قضیه ایران، مینویسد: «انگلستان بدون هندوستان امکان زیست ندارد. در دست داشتن هند سند تعویض ناپذیری در فرمانروایی بر جهان شرق است. از زمانی که هند شناخته شده است حاکمانش همواره صاحب اختیار نیمی از جهان بودهاند». او با اشاره به موقعیت خلیج فارس در حفظ امنیت هندوستان نیز مینویسد: «بدون تردید سیاست انگلستان در هند با برتری او در خلیج فارس به هم گره خورده است و اگر سلطه مان در خلیج فارس را از دست دادیم، حکمروایی مان در هند نیز پایدار نخواهد ماند». کشف نفت و همچنین اهمیت ارتباطی این این منطقه -که در حقیقت شاهراه مواصلاتی شرق و غرب بود- نیز علاقه و منافع انگلیس را افزایش میداد. همین موضوع سبب شده بود در کشاکش جنگ جهانی اول، انگلیس تلاش کند جای پای خود را در ایران و خلیج فارس محکم کند.
امروز پس از گذشت بیش از یک قرن از آن ماجرا، خلیج فارس نه تنها موقعیت خود را در معادلات قدرت از دست نداده، بلکه اهمیت راهبردی آن چند برابر شده است. دیروز اگر انگلیس با هدف حفظ منافع خود، مشتاق حضور در خلیج فارس بود، امروز آمریکا این اشتیاق را دنبال میکند. امروز نیز همچنان این آبراه راهبردی، محل تقابل ارادهها و تعارض منافع است؛ با این تفاوت که دیروز ضعف ساختاری حکومت قاجار و انفعال آنها موجب میشد، به راحتی در برابر زیاده خواهی انگلیس تسلیم شوند و امثال رئیسعلیها در میدان تنها بمانند، اما اکنون اقتدار نظام اسلامی و همراهی ملت ایران سبب شده است، آمریکا قادر به تحمیل اراده خود نباشد.
آمریکا به عنوان وارث سیاستهای استعمارگرانه در منطقه، همواره تلاش کرده است با حضور نظامی گسترده، مسیر کشتیرانی، منابع انرژی و معادلات سیاسی خلیج فارس را در قبضه خود نگه دارد. از ایجاد پایگاههای متعدد نظامی در کشورهای حاشیه خلیج فارس تا آغاز نبردی نافرجام علیه ایران، همگی نشان میدهد که واشنگتن در تلاش است این منطقه را به حیاط خلوت خود تبدیل کند.
آن چه اکنون در نوار ساحلی خلیج فارس و تنگه هرمز میگذرد، نباید به یک درگیری نظامی تنزل داده شود؛ نبرد هرمز در حقیقت پردهای از یک جدال بزرگ بر سر مفهوم حاکمیت ملی است. تجاوزهای نظامی مکرر آمریکا، در امتداد همان منطق شکست خوردهای قرار دارد که پیشتر در جنگ ۴۰ روزه نیز آزموده شد، ولی هیچ دستاوردی برای آنها در بر نداشت و هیچ یک از اهداف اعلامی آنها شامل تسلیم بی قید و شرط ملت ایران، تغییر نظام یا دستکم تغییر رفتار، نابودی توانمندی هستهای و موشکی، محقق نشد.
محاسبات واشنگتن برای تغییر رفتار ایران شکست خورده است و هزینههای این سیاست به صورت تصاعدی در حال افزایش است. هر چند اکنون مهمترین ابزار ترامپ محاصره است، اما شواهد نشان میدهد او همچنان بر گزینه نظامی و راه اندازی جنگ داخلی از طریق ایجاد نارضایتی مردمی تمرکز کرده است. البته ایران نیز با درکی صحیح از محاسبات دشمن، با قدرت برای مواجهه با هر اقدامی از سوی دشمن در میدان حضور دارد. عملیاتهای کوبنده نیروهای مسلح علیه اهداف آمریکایی در چند روز گذشته به وضوح بیانگر اراده ایران است.
بیانیه سنتکام پس از حمله به لارک، نشان میداد آنها با محدود اعلام کردن تجاوز خود، در پی ارسال این پیام به ایران هستند که علاقهای به گسترش درگیریها ندارند؛ اما پاسخ سهمگین نیروهای مسلح نشان داد، ایران از گسترش درگیریها ابایی ندارد و تا شکست نهایی آمریکا، گزینه نظامی را رها نخواهد ساخت.
واشنگتن چارهای جز پذیرش نظم جدید در منطق غرب آسیا ندارد؛ نظمی که حاصل اقتدار و اراده ایران است. نشریه فارن افرز نیز با محوریت مقاله مارک لینچ استاد علوم سیاسی و امور بین الملل دانشگاه جورج واشنگتن، چندی پیش نوشت: خاورمیانه آمریکایی به پایان خود رسیده و نظم منطقهای که از سال ۱۹۹۱ حاکم بوده، یکی از قربانیان جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران به شمار میرود.
ایران اکنون، ایران دوران قاجار و پهلوی نیست. نظام اسلامی نشان داده است که هیچ برنامهای برای عقب نشینی از خطوط قرمز خود ندارد، بنابراین اصرار بر ادامه این مسیر از سوی آمریکا و باقی ماندن در این باتلاق، نتیجهای جز فرسایش بیشتر ثروت و قدرت برای واشنگتن در پی ندارد.
نویسنده: عباس کریمیان