کرمان رصد - بنیصدر بر توانایی مدیریتی، تخصص و کارآمدی اجرایی تأکید بیشتری داشت، در حالی که اکثریت مجلس، در کنار تخصص، بر «تعهد انقلابی، سابقه مبارزه، پایبندی سیاسی و هماهنگی نخستوزیر با جریان غالب انقلاب» تأکید میکردند.
بنیصدر بر توانایی مدیریتی، تخصص و کارآمدی اجرایی تأکید بیشتری داشت، در حالی که اکثریت مجلس، در کنار تخصص، بر «تعهد انقلابی، سابقه مبارزه، پایبندی سیاسی و هماهنگی نخستوزیر با جریان غالب انقلاب» تأکید میکردند.

به گزارش گروه تاریخ ، امام و رهبری خبرگزاری صدا و سیما ؛ ابوالحسن بنیصدر در جریان اختلافات بر سر انتخاب نخستوزیر، درباره محمدعلی رجایی گفته بود: «به مملکت و ملت ایران اهانت میشود، اگر آقای رجایی نخستوزیرش بشود و این ننگی برای ملت ما است که چنین شخصی نخستوزیرش باشد.»
این سخنان را نمیتوان صرفاً مخالفتی شخصی با محمدعلی رجایی دانست. پشت این موضع، اختلافی عمیقتر درباره **معیارهای اداره جمهوری اسلامی و ویژگیهای مدیران ارشد نظام نوپا** قرار داشت؛ اختلافی که خیلی زود به یکی از مهمترین شکافهای سیاسی سالهای نخست جمهوری اسلامی تبدیل شد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و انتخاب بنیصدر به ریاستجمهوری، اختلاف میان او و مجلس شورای اسلامی بر سر انتخاب نخستوزیر شدت گرفت. بنیصدر بر توانایی مدیریتی، تخصص و کارآمدی اجرایی تأکید بیشتری داشت، در حالی که اکثریت مجلس، در کنار تخصص، بر **تعهد انقلابی، سابقه مبارزه، پایبندی سیاسی و هماهنگی نخستوزیر با جریان غالب انقلاب** تأکید میکردند.
در نهایت، برای دستیابی به گزینهای مورد توافق، رایزنیها و بررسیهای متعددی صورت گرفت و محمدعلی رجایی به عنوان گزینه نخستوزیری مطرح شد. مجلس در مرداد ۱۳۵۹ به دولت او رأی اعتماد داد و بدین ترتیب رجایی در یکی از حساسترین مقاطع تاریخ جمهوری اسلامی مسئولیت نخستوزیری را بر عهده گرفت.
رجایی از نظر تحصیلات، دارای کارشناسی ریاضیات از دانشسرای عالی و کارشناسی ارشد آمار بود و پیش از انقلاب نیز به تدریس اشتغال داشت. پس از انقلاب، در دولت مهدی بازرگان به وزارت آموزش و پرورش رسید و سپس در شرایطی که بنیصدر ریاستجمهوری را بر عهده داشت، به نخستوزیری رسید.
اما اهمیت رجایی را نمیتوان صرفاً با مدرک تحصیلی یا سوابق اجرایی او توضیح داد. **رجایی در نقطه تلاقی دو نگاه متفاوت به مدیریت جمهوری اسلامی قرار گرفت. **
یک نگاه، بر تخصص، کارآمدی اداری و شیوههای مدیریتی مدرن تأکید بیشتری داشت و نگاه دیگر معتقد بود که مدیر جمهوری اسلامی، علاوه بر تخصص، باید از **تعهد دینی و انقلابی، سابقه مبارزه و اعتماد نیروهای مؤثر در انقلاب** برخوردار باشد.
از این منظر، انتخاب رجایی تنها انتخاب یک نخستوزیر نبود؛ بلکه میتوان آن را یکی از نشانههای جدیتر شدن یک مناقشه بنیادین دانست: جمهوری اسلامی قرار بود با چه معیارهایی مدیران خود را انتخاب کند؟
آیا مدیر مطلوب، صرفاً مدیری متخصص و کارآمد است یا اینکه در نظامی برآمده از یک انقلاب، **تخصص بدون تعهد سیاسی و اعتقادی کافی نیست؟ **
دوره نخستوزیری رجایی نیز در شرایطی آغاز شد که کشور با بحرانهای متعدد داخلی و خارجی روبهرو بود. جنگ ایران و عراق آغاز شد، بحران گروگانگیری و تبعات آن ادامه داشت، حادثه طبس رخ داده بود، کودتای نوژه در دستور کار دشمنان جمهوری اسلامی قرار گرفته بود و کشور درگیر مجموعهای از بحرانهای امنیتی، اقتصادی و سیاسی بود.
در چنین شرایطی، رجایی بیش از آنکه صرفاً به عنوان یک مدیر اجرایی شناخته شود، به عنوان چهرهای با **سادهزیستی، صبر، روحیه انقلابی و پایبندی سیاسی** شناخته شد؛ ویژگیهایی که برای بخش مهمی از نیروهای انقلابی، نشانه صلاحیت یک مسئول در جمهوری اسلامی محسوب میشد.
در ادامه همین منازعات سیاسی، بنیصدر از ریاستجمهوری عزل شد و رجایی در مرداد ۱۳۶۰ به ریاستجمهوری رسید. اما دوران ریاستجمهوری او نیز بسیار کوتاه بود و در هشتم شهریور ۱۳۶۰، محمدعلی رجایی به همراه محمدجواد باهنر، نخستوزیر وقت، در انفجار دفتر نخستوزیری به شهادت رسید.
رجایی؛ فراتر از یک شخصیت تاریخی
با گذشت زمان، رجایی در حافظه سیاسی جمهوری اسلامی صرفاً به عنوان نخستوزیری که کمتر از یک سال در این سمت بود باقی نماند؛ بلکه به نماد نوع خاصی از سیاستورزی و مدیریت انقلابی تبدیل شد: سادهزیستی، فاصله گرفتن از اشرافیت، بیاعتمادی به قدرتهای خارجی و تأکید بر استقلال سیاسی.
از همینجاست که ماجرای رجایی را میتوان به یک مناقشه بزرگتر در تاریخ جمهوری اسلامی پیوند زد؛ مناقشهای که البته در دورههای مختلف با ادبیات و مصادیق متفاوت تکرار شده است.
در چهار دهه گذشته، همواره دو رویکرد عمده درباره مسیر اداره کشور و جایگاه ایران در نظام بینالملل قابل مشاهده بوده است.
یک رویکرد، بر تعامل گستردهتر با غرب، کاهش تنش با آمریکا، استفاده از ظرفیتهای اقتصادی و سیاسی نظام بینالملل و اتخاذ سیاستی عملگرایانهتر و همکاری با غرب و بویژه امریکا فارغ از نگاه استعماری این کشور تأکید میکند. در قرائتهای غربگرایانه این جریان، گاهی چنین تصور میشود که حل بسیاری از مشکلات کشور در گرو تعامل با قدرتهای بزرگ و پذیرفتن قواعد حاکم بر نظم بینالمللی است.
در مقابل، رویکرد دیگری بر **استقلال سیاسی، خوداتکایی، مقاومت در برابر سلطه قدرتهای بزرگ، مبارزه با استعمار و استکبار و حمایت از ملتهای تحت ستم** تأکید دارد. در این نگاه، انقلاب اسلامی صرفاً یک تغییر حکومت در داخل ایران نبود، بلکه حامل یک گفتمان سیاسی و ارزشی درباره استقلال و مناسبات قدرت در جهان بود.
اختلاف این دو رویکرد را نمیتوان صرفاً اختلافی بر سر تاکتیکهای سیاست خارجی دانست. در عمق آن، دو برداشت متفاوت از **هویت جمهوری اسلامی و نسبت میان آرمان و واقعیت سیاسی** قرار دارد.
در یک برداشت، اولویت اصلی، افزایش کارآمدی، توسعه اقتصادی، تعامل با جهان و حل مشکلات از مسیر مناسبات بینالمللی است؛ در برداشت دیگر، کارآمدی و توسعه زمانی ارزشمند است که در چارچوب **استقلال، هویت انقلابی و حفظ اصول نظام** دنبال شود.
به همین دلیل، مناقشهای که در سال ۱۳۵۹ بر سر محمدعلی رجایی شکل گرفت، از اهمیت تاریخی بیشتری برخوردار است. آن اختلاف را میتوان یکی از نخستین نمودهای آشکار بحثی دانست که بعدها در قالبهای گوناگون ادامه پیدا کرد:
**آیا جمهوری اسلامی باید خود را با الزامات نظم موجود جهانی تطبیق دهد یا بکوشد نظم و مناسبات مورد نظر خود را، تا حد امکان، بر پایه استقلال و ارزشهای انقلاب دنبال کند؟ **
در این میان، قاطبه مردم ایران نیز در بزنگاههای مختلف سیاسی و تاریخی، با مشارکت در انتخابات و صحنههای سیاسی، اجتماعی و ملی، نقش تعیینکنندهای در جهتگیری کشور ایفا کردهاند. از این منظر، تاریخ جمهوری اسلامی را نمیتوان صرفاً تاریخ منازعه میان نخبگان سیاسی دانست؛ بلکه **رأی و حضور مردم نیز یکی از عناصر مهم شکلدهنده مسیر این نظام بوده است. **
رجایی در چنین روایتی، صرفاً یک نخستوزیر شهید نیست؛ او به نمادی از نسلی تبدیل میشود که معتقد بود **مسئول جمهوری اسلامی باید پیش از آنکه به دنبال موقعیت و امتیاز شخصی باشد، خود را خدمتگزار مردم و آرمانهای انقلاب بداند. **
پژوهشگر و نویسنده: طیبه السادات حسینی