کرمان رصد - امام جمعه موقت تهران گفت: مهمترین دغدغه مرحوم ابوترابی این بود که سرمایهی اجتماعی امت اسلام، سرمایهی اجتماعی انقلاب اسلامی، سرمایهی اجتماعی جامعهی دینی هر قدر امکان دارد افزایش پیدا بکند.

به گزارش خبرگزاری صداوسیما ، به مناسبت انتشار تقریظ رهبر انقلاب اسلامی بر کتاب «پاسیاد پسر خاک» که به روایت زندگی مرحوم سیّدعلی اکبر ابوترابیفرد «سید آزادگان» میپردازد، با برادر ایشان حجتالاسلام والمسلمین سیّدمحمدحسن ابوترابیفرد که اکنون امام جمعه موقت تهران است به گفتوگو نشستیم. شخصیت «سیّد آزادگان»، از سالهای نوجوانی تا دوران اسارت و پس از آن را باید نمونهای کامل از «سرمایه اجتماعی» در معنای اصیلش دانست؛ سرمایهای که جامعه امروز همچنان به آن نیازمند است.
به نظر میرسد شخصیت مقاوم مرحوم ابوترابی از دوران نوجوانی و جوانی ایشان شکل گرفته است. برای آغاز گفتوگو کمی از خصوصیات شخصیتی ایشان در دورانهای مختلف زندگیشان بگویید.
به نظر بنده اخوی بزرگوار با این شاکلهی روحی، اخلاقی و رفتاری متولّد شدند و در طول زندگیشان در شرایط مختلف همین شاکله بروز و ظهور داشته است. بنده سه، چهار ساله بودم که از محضرشان استفاده کردم. ارکان این شاکله را چند محور کلیدی تشکیل میداد که مهمترینش علاقهی خدمت به بندگان خدا بود. این ویژگی در جان و روح او تجسّم عملی داشت. همیشه خودشان را سکّویی میکردند برای اینکه دیگری اوج بگیرد. هیچگاه نگاهشان این نبود که فردی را سکّویی برای خودشان قرار بدهند؛ این از ویژگیهای کلیدی، در جان و روح ایشان بود.
نکتهی برجسته دیگر روح بندگی ایشان بود. با وجود اینکه جوان فعّالی در حوزههای مختلف، ورزشی و تفریحی، مثل فوتبال، والیبال، شنا و دیگر عرصههای مختلف بودند؛ اما از نوجوانی بدون تظاهر، روح بندگی و عبودیت در جان ایشان تجسّم و عینیّت داشت؛ لذا واقعاً آلودهی به گناه نمیشدند، مخصوصاً گناه ظلم به دیگری. بنده فکر میکنم ایشان در طول عمرشان به کسی کمترین ظلمی نکردند. این ویژگیای بود که در پدر بزرگوار ما خیلی برجسته بود. اینکه کمترین ظلمی، کمترین اهانتی، کمترین بیاحترامیای، نسبت به فردی اتفاق نیفتد. این هم ویژگی دوم.
ویژگی سوم که از همان خصایص قبلی به دست آمده، اهل ایثار و گذشت بودن است. این ایثار و گذشت در مقاطع عمر در هر حوزهای تجلّیهای خود را داشت. حقیقتاً این شاکله ایشان بود. منتها در این مسیر بعد از اینکه در محضر پدر و مادر تربیت شده بودند، تصمیم گرفتند که با پایان تحصیلات دبیرستان وارد حوزه بشوند.
حوزهی علمیه قم را به دلیل حضورشان در قم، تولدشان، دوستانشان و فضایی که بود خیلی برای تحصیل خودشان مناسب نمیدیدند. گفتند بروم حوزهی علمیه مشهد مقدّس که کسی مرا نشناسد. دوست یا رفیقی نباشد و فارغ باشم برای تحصیل؛ لذا ایشان بعد از تحصیلات دبیرستانشان -یعنی حدود هفده، هجده سال که داشتند، شاید سال 1330- عازم مشهد مقدس شدند. آنجا با اینکه یک طلبهی جوانی بودند، محضر عالم و عارف بالله حضرت آیتالله حاج شیخ مجتبی قزوینی شرفیاب و یکی از نزدیکان آن بزرگوار گردیدند.
در دوران تحصیل ایشان در مشهد مقدس، بنده توفیق داشتم تابستانها محضرشان باشم، یعنی ایشان تابستانها هم مشهد مشرف بودند. اینجور نبود که تابستان برگردند قم و پیش پدر و مادر باشند. ارتباط بسیار ویژهای با وجود مبارک امام هشتم و مضجع شریفشان داشتند؛ در تشرفاتشان، ارتباطشان، انسشان و پیوند نزدیکی که وجود داشت، حوائج کلیدیشان را درخواست میکردند و برآورده میشد و خب اینها را ایشان پنهان میداشتند. شاید یکی از جلوههای روشن این ارتباط و این انس فوقالعاده همین بود که بعد از بازگشت از اسارت جزء برنامهی کارشان قرار دادند که هر سال پیاده به زیارت حضرت علیبنموسیالرضا (علیه الصلوات والسلام) مشرف بشوند. حال ایشان، انس و توسلات ایشان به وجود مبارک امام هشتم در طول مسیر بر همه آشکار بود. انس و دلباختگی و ارتباطی که بسیار شدید بود. تکیهگاه خودشان را در همهی امور وجود مبارک حضرت امام هشتم میدانستند؛ و با همین پیوند و این تکیهگاه عمر مبارکشان را سپری کردند.
اشاره کردم واقعاً یکی از ارکان کلیدی شاکله و شخصیت اخوی بزرگوار، ایثار، گذشت و مجاهدت برای سعادت و عزّت مردم بود. با توجه به شرایطی که امروز در آن قرار داریم و بحث سرمایهی عظیم اجتماعی که شکل گرفته و تأکیدات رهبر معظّم انقلاب اسلامی بر رشد، ارتقاء و حفظ این سرمایهی بزرگ اجتماعی، صحبت از این ویژگی، شایسته است.
بنده باور دارم و در طول سالهای متمادی کنار اخوی بزرگوار شاهد این بودم که مهمترین دغدغه ایشان این بود که سرمایهی اجتماعی امت اسلام، سرمایهی اجتماعی انقلاب اسلامی، سرمایهی اجتماعی جامعهی دینی هر قدر امکان دارد افزایش پیدا بکند. این مهمترین دغدغهشان بود؛ و برای این از همه چیز میگذشتند. به این رشد سرمایهی اجتماعی خیلی توجه داشتند. خب این سرمایهی اجتماعی با گذشت و ایثار به دست میآید، با خدمت به مردم به دست میآید.
وقتی اخوی تصمیم گرفتند که بعد از تشکیل خانواده برای تحصیل به نجف اشرف مشرف بشوند. یادم هست آن زمان ابوی بزرگوار حدود بیست هزار تومان - فکر میکنم سال 42-43 - به اخوی ما مرحمت فرمودند. گفتند شما که میروید نجف یک منزلی را تهیه بکنید و خانوادهتان راحت باشد. اخوی ما همهی این بیست هزار تومان را برای نجات یک زندانی که ورشکست شده بود دادند و او را از زندان آزاد کردند. قرض دادند. میدانید این قرض کِی برگشت، بعد از اینکه اخوی اسیر شدند و در زندان عراق بودند؛ این بیست هزار تومان دیگر به اندازهی بیست قران هم ارزش نداشت، چون آن بندهی خدا قسط قسط اندک اندک میداد به خانوادهی اخوی. اصلاً شاکله شخصیت ایشان اینچنین بود.
آقای ابوترابی در دوران پیش از انقلاب هم سابقه مبارزات داشتند. احتمالا خیلیها از این سوابق مبارزاتی ایشان خبر ندارند، مقداری در این باره توضیح بفرمایید.
اواخر دهه 40 ایشان از سفر حج برگشتند و به زندان منتقل شدند، آن زندانشان یادم نیست حدود شش ماه یا کمتر از یک سال شاید طول کشید. شاید بعد از همان زندان اول بود که بیرون آمدند و زمینهی آشنایی ایشان با شهید اندرزگو فراهم آمد. حالا چطور میشود شهید اندرزگو از زندان ایشان مطلع میشوند، از مشی ایشان، از خصوصیات ایشان نمیدانم. چون شهید اندرزگو هم یک شخصیت سیاسی در یک سطح بالایی از معنویت بود؛ و اخوی بزرگوار بیش از آن که به مجاهدت و رشادت و فعالیتهای گستردهی سیاسی شهید اندرزگو علاقهمند باشند و با او همکاری کنند شخصیت دینی و معنوی شهید اندرزگو را خیلی دوست میداشتند و این باعث این ارتباط نزدیک شده بود.
شهید اندرزگو از اخوی بزرگوار که احتمالا گزارشاتی از زندان بوده شناخت پیدا میکند. یک اتفاقی برای اخوی پیش آمد که پایشان آسیبی دید و در آن دوران که در منزل بستری بودند، شهید اندرزگو به حضور ایشان رسید و عیادت و ارتباط و انس بین آنها شکل گرفت؛ یک ارتباط بسیار نزدیک. تقریباً یا تحقیقاً نزدیکترین دوست و صمیمیترین فردی که شهید اندرزگو با او ارتباط داشت اخوی بزرگوار بودند و در حوزهی فعالیتهای سیاسی و کارهای گستردهای که داشت خصوصاً در حوزهی سلاح و توزیع سلاح و ارتباطات این چنینی همکاری داشتند. این ارتباط خیلی نزدیک بود.
در جریان شهادت شهید اندرزگو، اخوی بزرگوار خودشان برای بنده بیان فرمودند که ماه مبارک رمضان بود. با شهید اندرزگو قرار داشتند که ظاهراً مقداری سلاح را به اراک و طرف استان مرکزی ببرند و به افرادی بدهند. مسجد مرحوم آقای حقشناس در بازار، هر شب یک مراسم مناجات بسیار خوب داشت و بنده هم گاهی سعادت شرکت در آن را داشتم. ایشان به آقای اندرزگو پیشنهاد میکنند که امشب سحر در این مجلس مناجات شرکت کنیم و فردا حرکت کنیم. آقای اندرزگو هم استقبال میکنند. بعد آقای اندرزگو به ایشان میفرمایند: خیلی مجلس خوبی بود، سفرمان را کمی به تأخیر بیندازیم و فردا شب هم اینجا را شرکت کنیم.
آن شب به یکی از دوستان قدیمیشان که اخوی به من فرمودند شاید حدود ده سال بود که ارتباط کامل قطع شده و هیچ تماس تلفنی و هیچ ارتباطی نداشتند و شهید اندرزگو یقین داشت که دیگر بعد از ده سال ساواک این تلفن را کنترل نمیکند و دیگر سوخته است، زنگ میزنند و میفرمایند: من افطار را میآیم آنجا. تلفن هنوز شنود بود بعد از ده سال و ساواک مطلع میشود که ایشان آنجا میرود و تیمی آماده میشوند برای دستگیری ایشان. در همین محله خیابان ایران بود.
صبح آن روز بنده خدمت اخوی بودم. اخوی خیلی نگران و ناراحت بودند. میفرمودند که شهید اندرزگو خیلی نگران بود که زنده دستگیر نشود. میگفت: اینها خیلی شکنجه میکنند و دعا میکنم که زنده دستگیر نشوم، زیر شکنجههای اینها با مجموعهی اطلاعاتی که دارم؛ و از این جهت، اخوی خیلی ناراحت بود که آیا ایشان شهید شدند یا زنده دستگیر شدند.
چه اتفاقی افتاد که در دوران اسارات ایشان به پیامبر آزادگان ملقب میشوند؟
بخاطر همین روحیهای که داشتند. در دوران انقلاب در سطح ویژهای با شهید اندرزگو ارتباط نزدیک داشتند، یادم است یکبار که بنده مشهد مقدس مشرف بودم، مقام معظّم رهبری هم مشهد مشرف بودند و فرمودند من اولین بار آقای ابوترابی را با شهید اندرزگو ملاقات کردم. فرمودند که شهید اندرزگو یک زنبیلی هم دستش بود که شاید در همان زنبیل هم سلاح بود. بعد دیدم یک سیّد نوجوانی هم کنار ایشان هست. معرفی کردند و حضرت آقا فرمودند که دیدم ایشان پسر آقای آسیّد عباس هستند، یعنی ابوی را میشناختند و مأنوس بودند.
با اینکه این ارتباط نزدیک و این فعالیت را در این سطح داشتند، اما مثلاً در حوزههای دیگر سیاسی مثلاً کمک به فعالان سیاسی، دستگیری از خانوادههای آنها، زندانیهای سیاسی، ملاقات تبعیدیها اینها همه جزء برنامههای ایشان بود. یعنی آن حال ایثار که عرض کردم، دستگیری و خدمت موج میزد. نه بگوید من در این سطح فعالیت سیاسی دارم و نباید چنین کارهایی بکنم. این موجب شد که ایشان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی هم در همین حوزهی فعالیتهای اجتماعی فعال باشند و در اولین شورای شهر کشور که شکل گرفت، در قزوین حضور پیدا کنند و دیگر یک فعال اجتماعی در سطح شهر بشوند و شبانهروز به مردم کمک کنند.
تا اینکه جنگ آغاز شد بلافاصله ایشان حرکت کردند به سمت جبهه. خودشان هم فرمودند من تصمیمم این بود که تا جنگ تمام نشده برنگردم. نگاهشان این بود. یعنی با این روحیهی ایثار. گفتند الان این میدان هست و ضرورت دارد که حضور یابم؛ و در این میدان هم توصیهشان به گروه چریکیای که همراهشان بودند در آنجا این بود که هیچکدام اسیر نشوید. دغدغهشان این بوده که دست عراقیها نباید اسیر شد. بعد دیگر ارادهی خدای متعال این بود که ایشان در همان ماههای آغاز جنگ به اسارت عراقیها درآیند و در آن پروژهی مهم اسارت نقش محوری را ایفا بکنند.
جالب است این را محضرتان عرض کنم که بین اسرای ایرانی تعدادی از پیروان ادیان الهی، مسیحیان و یهودیان نیز حضور داشتند که اسیر شده بودند. عراقیها اینها را که شناسایی میکنند و یک مقدار زودتر اینها آزاد میشوند. یکی از این اسرای بزرگوار یهودی که آزاد شده بود با پدرشان تشریف آوردند قزوین دیدار ابوی ما. برای تشکر از زحمات اخوی، قبل از اینکه آزادگان آزاد شوند در دوران اسارت. این پدر بزرگوار که از یهودیان کشور بودند خدمت پدر ما این مطلب را مطرح کردند و اظهار داشتند که خداوند متعال قبل از اینکه انسان را خلق کند حضرت آدم را آفرید. پیامبری الهی را تا انسانها تحت هدایت او قرار بگیرند. حالا هم قبل از اینکه فرزندان ما اسیر بشوند خداوند فرزند شما را پیامبری برای نجات فرزندان اسیر ما قرار داد؛ و این فرزند ما از زحمات ایشان در اسارت فراوان بیان کردند؛ و ما آمدیم اینجا که از شما تشکر کنیم.
در اوایل اسارات هم خیلی به ایشان حساس شده بودند. فکر میکردند شخصیت سیاسی است.
برای ایشان در ایران دو مجلس مهم گرفته شد. یکی برای هفتم ایشان در تهران که شهید بزرگوار شهید رجایی خودشان سخنران بودند. چون شهید رجایی دوست ایشان بودند در دوران انقلاب و مبارزه و با خانوادهی محترم ایشان و ارتباطات نزدیک داشتند؛ و در چهلم هم آن وقت آقای بنیصدر رئیس جمهور بودند و در قزوین سخنرانی کردند. این دو اتفاق خصوصاً باعث شد بعد از اسارت که ایشان شناسایی شدند مخصوصاً عراقیها روی اخوی خیلی متمرکز شوند؛ و فرمودند وقتی دیدند با شکنجهها خیلی اطلاعاتی به دست نمیآورند تقریباً تصمیم قطعی گرفتند برای اینکه ما را یک جوری حذف کنند. بعد ایشان را به یک سلول صحرایی میفرستند. فرمودند رفتم آنجا دیدم یک بیابانی است و سلولهایی هست و من را انداختند در یک سلولی که دیدم خون تازه روی زمین است. گفتند سلولها اصلاً جای زندگی نبود، معلوم بود کسانی را که میخواهند حذف بکنند به آنجا میآورند. فرمودند در آن سلول دیگر من آماده بودم برای اینکه چند روزی زندگی کنم و انشاءالله بروم به ملاقات خدای متعال. فرمودند یک سطلی بود که یک مقدار آب داشت یک سطل دیگری هم در سلول بود برای قضای حاجت؛ و روزی هم یک دانه نان از این عربیها از آن پنجرهی سلول پرت میکردند داخل. میفرمودند مثل اینکه مقابل یک حیوانی چیزی را پرت میکنند، آن مأمور میآمد یک نان پرت میکرد برای 24 ساعت. به من فرمودند من فکر کردم چه کنم الان، دیدم بهترین کار نماز است، در این روزهای آخر عمر من اینجا کار دیگری که ندارم، نماز بخوانم. فرمودند 24 ساعت را نماز میخواندم. هر وقت خسته میشدم دیگر سرم را میگذاشتم روی زانو میخوابیدم. حالا هر چقدر، یک ساعت دو ساعت میخوابیدم. چون خیلی جایی نبود، یا یک خرده دراز میکشیدم. بعد بلند میشدم باز تیممی چیزی و شروع میکردم به نماز. این کارم بود. حالا ایشان نفرمودند ولی کسی که فقط نماز میخواند حتماً مثلاً قنوتش نیم ساعت، رکوعش یک ساعت و احتمالاً نمازها این طوری بوده و خب حتماً با توجه ویژه. فرمودند بعد از ده روز این مسئول آن اردوگاه آمد اردوگاه صحرائی در را باز کرد خطاب به من گفت تو کی هستی، انت انسان، انت ملک، انت مجوس، تو کی هستی، انسانی، ملکی، مجوسی. من هر وقت آمدم از این پنجره نگاه کردم تو مشغول نماز بودی. من را آورد بیرون، خیلی احترام کرد؛ و گفت که شما اینجا راحت باش. تو فرار نمیکنی. اینجا راحت باش کارت را بکن، عبادتت را بکن، من هم میروم وظیفهام را انجام میدهم. هر کاری که بتوانم انجام میدهم که شما را از اینجا برگردانم. چه گزارشی رد میکند و چگونه میشود که ایشان از آن سلول صحرایی که خودشان فرمودند رفته بودم آنجا که همان جا دیگر تمام بشود برمیگردند. بعد هم با فاصلهای منتقل میشوند به اردوگاه و صلیب سرخ اسم ایشان را ثبت میکند. تا قبل از این نام ایشان به عنوان اسیر اعلام نشده بود.
از رفتار ایشان مشخص است که در دوران اسارت اصول و راهبردهایی برای اسرای ایرانی داشتند. این اصول را تشریح کنید .
در اردوگاهها ایشان با همفکری آزادگان عزیز خصوصاً نیروهای فعال خطّ مقدم بعد از ساعتها، روزها و شاید هفتهها گفتوگو به این راهبرد و برنامه دست مییابند و این برنامه به لطف خدا مبدّل میشود به برنامه و راهبرد آزادگان عزیز در دوران اسارت؛ و آن راهبرد بهنظر حقیر چند اصل دارد. اولین بندش این است که ما باید برای حفظ و سلامت برادران همبند خودمان در این اسارتگاه و اردوگاهها از همهی توانمان استفاده کنیم. سلامت روح، سلامت جسم، سلامت ایمان، سلامت اخلاق، سلامت مبانی فکری، اعتقادی و سیاسی، باید اولین دغدغهی ما این باشد. بعد هم باید از همهی توانمان استفاده کنیم که این سطح سلامت در کل جامعهی آزادگان عزیز و برادران همبند گسترش پیدا کند. به عبارتی دستورالعمل دوم این است که در اردوگاهها و اسارتگاهها نباید یک برادر همبند جا بماند. ما مسئول همهی برادران همبندمان هستیم. نه اینکه این افراد با ما زاویه دارند، چون بعضی اصلاً از بچههای رزمنده نبودند، لب مرز اسیر شدند، روحیهشان، شاکلهشان، اخلاقشان گاهی متفاوت است. اینها همه برادران ایرانی ما هستند؛ و ما به عنوان نیروهای رزمنده باید تمام توانمان را برای حفظ اینها به کار بگیریم. یک نفر از برادران عزیز همبند ایرانی ما نباید در این اردوگاه جا بماند. شاید استحضار داشته باشید در خصوص ماهها و روزهای اول جنگ که تعداد زیادی از مردم عادی هموطن ما لب مرز اسیر شدند. نه بچههای رزمنده و جنگندهی ما از نیروهای سپاه و ارتش و بسیج. خب این مردم عادی با سطوح مختلف جسمی، روحی، اعتقادی در معرض آسیب بودند. از این بندههای خدا که نمیشود انتظار داشته باشی که شما هم در اردوگاه مثل یک جوان رزمندهی بسیجی رفتار کن. اخوی بزرگوار به همهی برادران رزمنده، بسیجی، نیروهای خطّ مقدم عرض میکردند که ما باید همهی این برادران همبندمان را حفظ کنیم، باید در خدمت آنها باشیم. هر کس از ما دورتر است خدمت ما به او باید بیشتر باشد. این راهبرد دیگر آن بزرگوار بود که مبدّل میشود به سیاست کل آزادگان؛ که در اسارتگاه کسی جا نماند. همه را باید حفظ بکنیم.
نکتهی دیگری که اخوی در راهبردشان نسبت به آزادگان داشتند بحث خود نیروهای عراقی بود. اینکه اینها همه نیروهای مسلمانند. ما باید حتی نگاهمان این باشد که آنها را هم به انقلاب، به ارزشهای اسلامی و انقلابی هر چه میتوانیم نزدیک کنیم. روی این هم سرمایهگذاری میکردند. بنده فکر میکنم هر مأمور بعثیای که ایشان را شکنجه کرده در آن زمان شکنجه مورد دعای ایشان بوده، که خدایا ایشان را به خاطر شکنجهی من عذاب نکن، خدایا او را هدایت کن. اخوی میفرمودند اینها گرفتار صدامند. گرفتار رژیم بعثیاند. ما باید کمک کنیم و اینها را از این گرفتاری نجات بدهیم. هر قدر میتوانیم. آن وقت این سیر و رفتار با مأمورهای عراقی جلوههای خودش را داشته.
یکی از مواردی که یکی از آزادگان عزیز در همین چند سال اخیر برای بنده نقل کردند این بود میگفتند من به حاجی عرض کردم که حاجی بعضی از این مأمورین عراقی برای شما احترام قائلند، رعایت میکنند. اما یکی از اینها یک جور ویژهای با شما ارتباط دارد، علتش چه است؟ اخوی میفرمایند که ما در اردوگاه الانبر بودیم - ظاهراً اولین اردوگاهی که اخوی به آن منتقل و رسماً ثبتنام میشوند ظاهراً الانبر هست - آنجا یک افسر جوانی فرماندهی اردوگاه بود و خیلی هم شرایط اردوگاه سخت بود. تازه اوایل جنگ بود و بچهها بسیار پرشور بودند و برخوردهای جدی وجود داشت، شرایط سختی داشت اردوگاه. این فرماندهی اردوگاه یک مقدار ما را شناسایی کرده بود و یک روز ما را خواست. گفت که شما درخواستتان چه است، مطالبهی شما اینجا چیست؟ من به او گفتم که ما دو خواسته داریم. خواستهی اول سلامت برادران همبند ماست. ما میخواهیم این برادران همبند ما در سلامت کامل جسم، روح، عقیده و اخلاق و همه چیز و این مسئلهی اصلی ماست. میگوید خب درخواست دومتان چه است؟ اخوی میفرمایند سلامت شما. این مأمور عراقی اصلاً حیرتزده میشود. به اخوی عرض میکند چه گفتید؟ اخوی میفرمایند گفتم سلامت شما. میگوید شما اینجا اسیر مایید با ما دارید میجنگید، شما دغدغهی دومتان سلامت من است؟ اخوی میگویند بله ما میخواهیم شما در فرماندهیتان یک طوری فرماندهی کنید که هر قدر میشود بهتر این کارتان انجام بشود. سلامت روح و جسم و دین و ایمان شما بهتر حفظ بشود. ما این را میخواهیم، ما واقعاً دوست داریم شما در این جهت هر قدر میشود بهتر بشوید. ما میخواهیم شما طوری فرماندهی کنید که کمتر از بالا زیر سؤال بروید. هر قدر میشود کارتان را درست انجام بدهید. میگوید واقعاً شما این را میخواهید؟ اخوی میفرمایند بله، ما به سلامتی این برادران همبندمان میل داریم و شما هم طوری عمل کنید که سلامت بیشتری داشته باشید. فرمودند دستش را آورد جلو، به من دست داد گفت با هم این کار را انجام بدهیم. منتها آن در حدی که میتوانیم. یعنی اخوی هم از او انتظار زیادی نداشته، در حدی که زیر سؤال نرود و فردا یک ساعت بعد بازداشتش کنند ببرند، در حدی که شایسته است، عاقلانه است.
یک نکته دیگری که یک آزادهای به من فرمودند خیلی جالب است. در زندان انسان وقت زیادی دارد دیگر. در زندان آدم بیکار است. در اردوگاه یک کالای نایاب وقت بوده. اما تقریباً آزادهها هیچ وقت اضافی نداشتند، تمام وقتشان پر بود. یا تحصیل میکردند یا تدریس میکردند، یا ورزش میکردند یا به همدیگر خدمت میکردند. یا نظافت میکردند. یا عبادت میکردند. آزادگان عزیز ما در اسارت وقت اضافی نداشتند. هر آزادهای مسئولیت داشته که هر چه میداند باید به دیگری آموزش بدهد. هر آزادهای هر قدر میتواند به آزادهی دیگرش خدمت بکند. مشکلات او را برطرف کند. این است که به قول اخوی اردوگاههای اسارت مبدّل میشوند به قطعهای از بهشت.
یکی دیگر از نکاتی که در زندگی عبادی آقای ابوترابی در بین افراد نزدیک به ایشان نقل میشود، ارادت به ساحت حضرت ولی عصر عجلاللهتعالیفرجهالشریف و تقیّد به اعمال عبادی در مسجد جمکران از همان دوران جوانی است. در اینباره نیز برایمان بگویید.
مختصر و کلی بخواهم عرض کنم بنده خودم هم با ایشان وقتی شاید چهار-پنج سالم بود با دو چرخه با تعدادی از دوستانشان شبهای چهارشنبه مشرف میشدیم جمکران. این قبل از این است که طلبه بشوند. همان دوران دبیرستان. بنده اختلاف سنم با ایشان حدود چهارده سال بود. یعنی مثلاً بنده سه چهار سالم بود ایشان مثلاً هفده، هجده سال. مثلاً سال آخر دبیرستان. یادم هست با تعدادی از همین دوستانشان بودند و از پل آهنچی دوچرخه کرایه میکردند. یادم است میرفتیم آنجا تا ایشان دوچرخه را کرایه کنند و من مینشستم جلو و تا جمکران با دوچرخه میرفتیم. جادهاش هم خوب نبود خاکی بود. شب چهارشنبه که آنجا مشرف میشدند، بنده یکی یا دو موردش را که بودم هیچکس نبود، یک مسجد کوچکی بود و در را باز میکردند میرفتند داخل. ظاهراً در یکی از این شبهای چهارشنبه که مشرف بودند این سعادت تشرف برای ایشان پیش آمده بود؛ که البته کلیتش را آن هم برای کسی بیان نکرده بودند. ایشان در اسارت بعضی از مطالب را برای آزادگان برای اینکه آنجا آرامشی باشد، تسکینی باشد بیان میکردند. این را در اسارت بیان میکنند کلیتش را که این سعادت را به دست آوردهاند.
اما همیشه در تحت عنایات آن حضرت بودند دیگر. همیشه آزادگان عزیز اسارت را تحت عنایات وجود مبارک امام عصر (ارواحنا فداه) ائمهی معصومین سپری کردند و برای عزّت اسلام. در دوران اسارت یک پیام از آزادگان نمیآید که مثلاً ما اسیریم، هر چه پیام بوده پیام این است که ما پشت سر رزمندگان هستیم، شما به فکر ما نباشید. یعنی اسارت کمترین فشاری را بر کشور نداشته. چهل هزار اسیر ثبتنام شده و ثبتنام نشدهای که شرایط خیلی سختی داشتند. این آزادگان یک بار مصاحبهای، پیامی که مخالف همبستگی در کنار رزمندگان باشد نداشتند.
دو روز در اسارت تلخ بوده. یک روز، روز خبر ارتحال حضرت امام، یک روز هم قبول قطعنامه که عراقیها جشن گرفته بودند که قطعنامه قبول شده، اما آزادگان عزیز ناراحت بودند؛ که ما آماده بودیم تا جنگ ادامه داشته باشد تا پیروزیهای بسیار بزرگ. عراقیها در حیرت بودند که ما به شما میگوییم جنگ تمام شده شما ناراحتید؟
در پایان اگر نکتهای باقی مانده که مایل به بیان هستید بفرمایید .
انشاءالله این روحیه و حماسهی بزرگ ملّی و اسلامی که در دوران این جنگ دوازده روزه خلق شد و برای امّت اسلام، قدرت ویژهای را خلق کرد و ایران را در یک جایگاه رفیعی از عزّت و اقتدار و همبستگی و اتّحاد قرار داد حفظ شود و امیدواریم برای این سرمایهی عظیم، با همین نگاه افزایش سرمایهی اجتماعی، دست یکدیگر را گرفتن و برای ارتقاء و کمال یکدیگر تلاش کردن و دورترینها را نزدیک دیدن و فاصلهها را کم کردن تلاش کنیم. انشاءالله ما هم به آنچه قرآن کریم از ما انتظار دارد؛ «محمدٌ رسول الله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم» عمل کنیم. همانطور که اخوی به مأمورین عراقی میفرمودند این رحماء بینهم شامل ما میشود و عراقیها را هم در این فضا میدیدند. ما همه مسلمانیم، ما یک جبههایم در برابر رژیم صهیونیستی، در برابر استکبار جهانی. این تفکر را به نیروهای عراقی منتقل میکردند. انشاءالله امیدوارم که ما در ایران این جبههی متحد را در سطح بالاتری از استحکام قرار بدهیم و انشاءالله جهان اسلام در این جبهه در سطح بالاتری از قدرت قرار بگیرد.